تعادل پنیری
چند روز قبل خارج شدنم از خانه با مدرسه رفتن برادر و سر کار رفتن خواهرم همزمان شده بود و مادرم برای من هم لقمهای نان و پنیر درست کرد. هر روز صبح که بالای سر اینها میرفتم و مادرم را میدیدم که با استرس برایشان لقمه درست میکند، چای میریزد، یا اگر یکهو لباسشان کثیف از آب دربیاید تندتند لباس جدیدی اتو میکند، واکنشم شماتت بود که اصلا تو چرا بیدار میشوی برایشان، بگذار خودشان صبحانه بخورند و حواسشان به لباسشان باشد اصلا برو بخواب مگر من که مدرسه میرفتم برایم از این کارها میکردی که حالا باید برای اینها بکنی، من از همان دبستان خودم لقمه درست میکردم و فلان و او هم قبول میکند که زمان ما از این کارها نمیکرد و دلیلش این است که آن زمانها عقلش نمیرسیده که به بچههایش برسد. همان روز که صبح زود با کتاب و جزوه روی میز همکف دانشکده پهن شده بودم، لقمهام را درآوردم و یک گاز گنده زدم و کمتر از سی ثانیه بعد کل قضیه یادم آمد. من هیچوقت لقمههای مادرم را دوست نداشتم، اول و آخرش خالی بود و وسطش پر از پنیر. یادم آمد آنوقتها در عالم بچگی انتقادهایی کرده بودم ولی چون جواب نداده بود خودم تصمیم گرفته بودم که لقمه درست کنم و اینطور همهی این سالهای سالخوردگی تاریخ را تحریف میکردم. دیدم که در تمام زندگیام چون چیزها را آنطور که بودند دوست نداشتم راههای سختتری را خودم درست کردم تا باب میلم شود و حالا نشستهام راجع به زندگی سخت خودم غر میزنم و به آدمهایی که نصف زندگیشان را دیگران برایشان راه میبرند خرده میگیرم و این وسط مادر من هم باور میکند که کوتاهی از او بودهاست ولی شاید اگر میفهمید که من چقدر از یک لقمهی پرپنیر بدم میآید بهجای پشیمانی از گذشتهی بیمبالاتش به من میخندید که چقدر زندگی را سخت میگیرم یا پیشنهاد میداد که خب مثلا با انگشتت پنیر ها را جابجا میکردی یا میریختی دور. مسئله همینجاست که نمیدانم اینها که پنیری بودن زیاد را تحمل میکنند با اینکه زیاد هم دوستش ندارند، خودشان دست آخر آرایش پنیرها را عوض میکنند یا اینکه زیادی هم شلوغش نمیکنند و همین پنیریاش را به هیچ ترجیح میدهند. احتمالا هوشمندانهترین نوع برخورد همان کار افراد گروه اول است. ولی در نهایت زندگی به کام آنهایی است که از اساس با cheesy بودن چیزها مشکلی نداشته باشند.
دست خدا، آستین حافظ و منقار مرغ عشق
بعضیها فال میگیرند، عدهای استخاره میکنند و کسانی هم هستند که شیر یا خط را بهترین راه میدانند برای تصمیمگیری بین موقعیتهایی که از نظرشان در نهایت غیر قابل ردهبندیاند. باز کردن یک کتاب یا گرفتن قطعه شعری از منقار یک پرنده یا پرتاب سکه و تکنیکهای مشابه تصمیمگیری اینچنینی، فقط حربههایی برای شانه خالی کردن از بار مسئولیت تصمیمات اشتباه است. خودآگاه یا ناخودآگاه، اگر آن تصمیمی که به وسیلهی این روشها گرفته شده، نتایج اسفباری در پی داشته باشد، انگشت اتهام به سوی حافظ ، خدا یا بانک مرکزی خواهد بود. حالا چرا باید کسی اینگونه تصمیمگیری کند؟ با اینکه از دید دیگران هیج تفاوتی وجود ندارد که تصمیم حاصل تعقل خودت باشد یا تفعل به یک کتاب، چرا آدمها ترجیح میدهند حق انتخاب را از خودشان بگیرند و در عوض مقصری نامرئی برای خودشان دست و پا کنند؟
در محیطی که من بزرگ شدم، اطرافیانم به طور مریضگونهای دلیل هر اتفاق ناگواری را به موجودی بیرون از خودشان نسبت میدادند و من هم به طرز مریضگونهای تصمیم گرفتم که از مقصر بودن سر باز نزنم و پای مسئولیت تصمیمهایم بایستم و درد بکشم. درد قبول کردن تصمیمهای اشتباه و سختگیری بر خود. حالا که بیشتر دقیق میشوم میبینم که مردمان به درستی از این اینگونه ناملایمتها اجتناب کردهاند. به زندگی که خیره شویم چیزی نمیماند جز یک سری بازی قمار و توابع احتمالی که آنقدر پراکندگیشان زیاد است که ارزشگذاری مثبت روی قبول کردن مسئولیت انتخابها و مجال ندادن به شانس در تصمیمها، یک ریسک بزرگ است. در زندگی آدمها موقعیتهای تصمیمگیری بیشماری پیشمیآید که به صورت جزئی آنها را از مسیری که ساختهاند منحرف میکنند و موقعیتهای تصمیمگیری انگشتشماری هست که قرار است مسیر زندگی را مشخص کنند. با توجه به این که انتخابهای بزرگ، معدود و تاثیرگذارند، اینکه قبل از دیدن نتیجهشان بنا را بر این بگذاریم که قرار است درد اشتباه بودنشان را برای ادامهی زندگیمان بکشیم، یک امر غیر عقلانی و خلاف طبیعت لذتجوی ماست. خلاصه اینکه راه نیاکانتان را ادامه دهید و بگذارید مصلحت ، شانس و ستارهها جور تصمیمهای شما را بکشند.
هنر، صنعت و زن
کنار کفش ملی میدان انقلاب یک جای پاساژ مانند است که اولین مغازهاش از سمت چپ خرت و پرت میفروشد و روی دیوار راهروی منتهی به مغازه یک عالمه کوبلن دارد. از بچگی درگیر ایدهی کوبلن دوزی بودم. خودمان هیچوقت نداشتیم ولی روی دیوار پذیرایی خانهی داییام یک کوبلن گندهی قاب شده با عکس یک زن با چشمان درشت و موهای مشکی فر خورده، همیشه آویزان بود. این که باید روی یک صفحهی شطرنجی پلاستیکی سوراخدار که طرح و رنگ کوبلن را معلوم کرده بود با نخ و سوزن همانها را میدوختی خیلی عجیب در عین حال بیمصرف به نظر میآمد. همیشه از آدمها میپرسیدم اگر همین صفحهی دوخته نشدهاش را بزنید به دیوار چه میشود و جوابشان این بود که اینطوری زیباتر است. البته در عین حال که بحث برانگیز بود برایم جذاب هم بود. یک مغازهای کنار خانهی مادربزرگم بود که کلی کوبلن داشت. بزرگ و کوچک. یک بار بالاخره یکی برایم خریدند. کوچک بود. رنگهایش هم کم بود، پنج شش تا رشته نخ بیشتر نبود. آن زمانها به نظرم کوبلن فروشها خیلی مسلط به نظر میآمدند. میدانستند برای هر کوبلنی چه رنگهایی نیاز است و چند رشته از هر رنگ. آخر سر کوبلنم گم شد خیلی زودتر از اینکه برسم درستش کنم. این برای همان زمانها بود که گلچینی –که از گل فراتر رفته بود و هر نوع مجسمهای را شامل میشد- و درست کردن میوههای مصنوعی - که در خانهی سعیده هست و هر وقت میرویم بیش از ده دقیقه بهشان فکر میکنم و دلیل هستیشان تمام ذهنم را مشغول میکند - باب شده بود و زنهای خانهدار از روی بیکاری در و دیوار خانههایشان را پر از آرت ورک میکردند. مادر من اما هیچوقت از این فازها نگرفت. هیچ وقت سراغ هنرهای تزئینی نرفت. کلا اهل دکور نبود، تنها مجسمههایی که داشتیم چهارتا مجسمهی قهوهای بدرنگ بود که یکشب در شهربازی کسی با قیمتی خیلی ارزان حراج کرده بود. پنجاه تومان فکر کنم. دوتایش خرسهای عین هم بودند و یکیاش یک دختربچهی سه چهار ساله بود که روی تختی کوچک خوابیده بود و صورتش را کرده بود توی بالش و کونش را کرده بود هوا. دختربچه را خواهرم برداشت و یکی از خرسها برای من شد و باقیاش رفت روی دکور کمد ظرفها که تنها چیزهای دکوریاش یک دست فنجان بلوری دودی رنگ بود که درونشان قاشقهای چایخوری طلایی خیلی کوچکی بود که هرازچندگاهی وقتی خیلی اصرار میکردم مادرم میگذاشت توی آنها چایی شیرین بخورم و با قاشق طلایی شکرهایش را هم بزنم. خانهی داییام اما پر از چیزهای دکوری بود. یک مجسمهی چینی داشتند که یک زن با کلاه و لباس بلند آبی بود. خانهی مادربزرگم که پایین خانهی داییام بود هم یکی دیگر از این مجسمهها داشتند که لباسش صورتی بود. مجسمهی صورتی را میبردم بالا با آن یکی یک جا میگذاشتم و باهاشان بازی میکردم و هی غصه میخوردم که چرا زیر دامنشان به جای پا، پر است از گچ. انقدر که در کودکی برای واقعی نبودن چیزها غصه میخوردم الان از واقعی شدن چیزها غصه میخورم. سقف ایستگاه مترو انقلاب چکه میکرد و بوی نم میآمد انگار در مترو باران آمده باشد توی یک روز تابستانی. بویش که به دماغم خورد فهمیدم آنقدر اعصابم استیبل شده که به جای گوش دادن به most played هایم، all songs را بگذارم روی shuffle و گوش بدهم. این دیگر پلهی آخر است. اولینش وقتی است که همهی عالم میروند روی تارهای عصبیات و همهی غصههایش میشوند برای تو و آدم هیچ چیز نمیتواند گوش کند. پلهی بعدی کلید کردن روی یک تکآهنگ است و بعدترها یک پلی لیست خاص و همینطور تا با تلاش برسی به اینجا. یک نفر کنارم با یک توپ والیبال نو نشسته بود. از میان همهی چیزهایی که میشود با خود درون مترو برد، بعد از کلنگ کوهنوردی این بهترین بود. مترو خیلی شلوغ بود. یک پسربچهی چهار پنج سالهی سفید و موبور با لبهای قرمز داشت کرانچی تند میخورد خیلی نرمهنرمه. میدانستم لبهایش دارد میسوزد اصلن قرمزی عجیب لبهایش شاید کمی به خاطر همین بود. دو نفر آنطرفتر، یک خانوم زیبا با رژ لبی خیلی قرمز و لباس فرم آژانس هواپیمایی نشسته بود یک کیف آبی نفتی زیبا هم داشت. نمیدانم چه اصراری هست بر پوشیدن این مقنعههای آویزدار رباندوزیشده در مکانهایی غیر از محل کارشان. نمیدانم کسی هم بینشان هست که مقنعهاش را عوض کند قبل از بیرون آمدن از آژانس. اگرم هم باشد هیچوقت نخواهم فهمید. چشمهایش رنگی بود و داشت با گوشی سونی اریکسونش آهنگ گوش میداد. دبیرستان که بودیم آن زمانها که خفن ان هفتاد و سه بود. مموری گوشیهایمان را که ته تهش چهار گیگ بود، تا ته پر میکردیم و با استقامت در هر فرصتی آهنگ گوش میدادیم. اینها را که توی موبایلم تایپ میکنم با خودم فکر میکنم آیا پشتسریهایم که فاصلهشان با من چند سانت است دارند میخوانندشان یا نه. اگر من بودم که حتما میخواندم. البته ما خیلی به نرم جامعه نزدیک نیستیم. وقتی در فاصلهی نیممتری آدمها راجع به قیافهاش باهم حرف میزنیم یا حرفهایشان را مسخره میکنیم در حالی که بهشان نگاه میکنیم بدون توقف درباره فرقهی اجتماعیشان حرف میزنیم و برای زندگیشان داستان میسازیم و رویشان اسم میگذاریم. مثل همین وقتی که آقایی گوشی و کیف و ساعتش را به ما سپرد تا برود سفارش بدهد ما که کلی دربارهی زندگی و لایف پارتنرش و گی بودنش داستان ساخته بود خم شدیم روی موبایلش و دیدیم که چه آهنگی گوش میداده. اما گویا آدمهای پشت سرم آنقدرها هم فضول نبودند. یک دختربچهی سه چهار ساله کنار صندلی پسر ایستاده بود و با ناراحتی هرچهتمامتر کرانچیهای تند او را نگاه میکرد. دیدم که در خفا مادرش به مادر پسربچه چشم غرهای رفت و بعد از یک پسر هفت ساله یک بسته آدامس توتفرنگی خرید و داد دست دخترش. مترو که به ایستگاه رسید یک پسر دیگر که همسن و سال همان پسر کرانچیخور بود آمد بالای سرش و گفت چندتایش را خوردی و پسر گفت "دو سه تا فقط "و میخواستم بگویم خودم شاهدم همینقدر خورد. باهم با مادرهایشان پیاده شدند و دو ایستگاه مانده به مقصدم فردی که روبهرویم بود بلند میشود و من مینشینم کنار خانوم زیبا و با نگاهی کوتاه چشمان پر از ریملش را برانداز میکنم. بعد نگاهی یواشکی به روبهروییهایم میاندازم که بفهمم داشتند نوشتههایم را میخواندند یا نه اما اصلن حواسشان به من نیست و هیچ نگاه پرسشگرانهای به سمت من نیست. تا زمانی که بهشان زل نزنی و با نگاهت بهشان القا نکنی که چیزی در قیافه یا لباسشان توجهت را جلب کرده و insecureشان کنی، برایشان مهم نیست در هستیشان فضولی کنی. حالا ناخنهای خانوم زیبا در دیدرسم قرار گرفته. خیلی کشیدهاست و به خوبی فرنچ شده و وقتی با گوشی کوچک سونی اریکسونش مسیجی را تایپ میکند زیباتر هم به نظر میرسند اصلن این اسمارت فونهای بزرگ زیبایی دستها را کمرنگ میکنند. مطمئنم آدمهای زیادی وقتی خانوم زیبا برایشان لابهلای پروازها جستجو میکند به دستهایش خیره میشوند و بالاخره نوبت ایستگاه من میرسد.
یک درام سه نقطهای
صدای شکستن بند ساعتم با درد مچ دست چپم را یکجا متوجه شدم. هوا هنوز روشن نشده بود و برای اینکه بفهمم چه وقتی از شبانهروز است باید گوشیام را از روی میز - که فاصلهاش تا تخت بیش از یک دست است - برمیداشتم. برای این کار دست چپم را روی زمین تکیهگاه کردم تا به اندازهی یک تنه فاصلهام را از میز کم کنم و چون بند ساعتم کمی گشاد است افتاده بود پایین مچم. وقتی وزنم را انداختم روی دست چپم، بند ساعتم فشار را متحمل شد و شکست. اینها را با چند ثانیه تاخیر نسبت به صدا و درد متوجه شدم. گوشیام اصلا روی میز نبود. زیر بالشم بود. برای اینکه این را بفهمم لامپ را هم روشن کردم. ساعت چهار و نیم بود. موبایلم روشن مانده بود. دوباره که چشمانم را باز کردم با صدای یک اسمس بود. همراه اول. ساعت هشت بود. باید میرفتم بیرون. بند ساعتم را میشد جا انداخت ولی ممکن بود باز شود. گذاشتمش روی کمدم و زدم بیرون. وقتی برمیگشتم خانه سری به یک عابربانک زدم. پنج تومانی نمیداد. یک ده تومانی گرفتم و رسید را خواندم. از آن عددها که دو بار میخوانی تا بفهمی فقط چون دوست داشتی ریال همان تومان باشد، عدد را زیادی خواندهای. یک ماه و خوردهای میشد به مغازهای که شکلات و قهوه میفروخت نرفته بودم. هروقت که از کنارش رد شدم پرهیزگاری کردم و هروقت رفتم خانه به خودم لعنت فرستادم. این روز هم از آن روزها بود که میدانستم قرار است زمین را گاز بگیرم و به هرچیزی که از خانهمان میشد به شکلات تبدیل کرد فکر کنم. خودم را مستحق یک treat میدانستم رفتم و دیدم یک شکلات جدید فرانسوی آورده. من به شخصه شکلات تلخهای اروپای شرقی را ترجیح میدهم. تلخیاش قویتر است. فرانسویها اما ملو ترند. به مزه بیشتر توجه میکنند اما خلوص کارشان کمتر است. البته اینها شاید فقط از تصورات من ناشی شود. همین که فکر میکنیم فرانسویها یک حالی اند و اروپای شرقی جای آدمهای شدید است. البته خود من خیلی بدم میآید که این stereotype ها را هی تشدید کنیم و از رویشان هی حکم کلی در بیاوریم. اصلا اینهایی که در جام جهانی خودشان را برای آلمان و روحیهی آلمانی جر میدادند و همه چیز را به پای شخصیت و منش این قوم میگذاشتند انگار جد و آبادشان از این دیارند، اعصابم را خورد میکردند. الان هم شاید دارم یک همچین کاری میکنم و خودم هم دارم خودم را بازخواست میکنم شاید دیگران بیخیال این کار شوند. اصلا خیلی وقتها برخودسختگرفتن از ترس از سختگیری دیگران میآید. میرویم مقابل خودمان در تیم حریف قرار میگیریم تا دیگران را بیاوریم در تیم خودمان به بازی بگیریم. ولی هرچقدر هم حکم حریف را برای خود بازی کنیم جای ته دلمان میدانیم هیچگاه ضربهی نهایی را خودمان نخواهیم زد. هرچقدر هم آدم به خودش فحش بدهد باز هم همیشه یک دررو ای پیدا میشود. مال بد بیخ ریش صاحبش است و حالا هرچقدر کسی بخواهد والدین و یا همسرش را صاحبش جلوه دهد باز هم از بیخ ریشش کنده نمیشود. ممکن است آدم از خودش ناامید شود، مستأصل شود اما از خودش متنفر نمیشود. معتاد در معنای عام مگر چیست جز کسی که از خودش ناامید است اما او هم جایی در درونش فقط به همین مطمئن است که تنها به خودش وصل است. به هر حال من شکلات فرانسوی جدید را با توجه به قیمتش انتخاب کردم شاید هم چون یک حالی بودم. شکلات را با یک دو تومانی به من داد و من غرق در هوس بودم. یک شکلات صد گرمی که حدود شش هفت ردیف شکلات داشت. تکههایش بزرگ بودند. من به شیوهی خودم تکه تکهاش میکنم. وقتی به خانه رسیدم نصف یک ردیفش رفته بود.
دو.
چشمانم را که باز کردم سردی ساعتم را کنار صورتم حس کردم. شب قبل لپتاپم را گذاشته بودم سمت راست پایین تختم، از سمت چپ از تختم بیرون آمدم و از اتاقم خارج شدم. برادرم در راهرو بود ساعت را پرسیدم گفت چهار است گفت میخواهند بروند کوه. گفتم لباس پلیاستر بپوشد به جای نخی و وقتی دلیلش را پرسید برایش توضیح دادم که لباس نخی آب را نگه میدارد و دیر خشک میشود. آب خوردم. ساعتم لابد از دستم در آمده بود و مانده بود گوشهی بالشم، موبایلم آن طرف بالشم بود. وقتی بیدار شدم فهمیدم که ساعت موبایلم زنگ زده ولی من را بیدار نکرده. دو سه ردیف از شکلات رفته بود. دیشبش از سر سیری حتی تکههایی اش را جویده بودم. امروز حواسم بیشتر جمع بود. تکههای کوچکتری برمیداشتم. شکلاتش خوشمزه بود. درصدش هم میزان بود. ورق آلومینیومی طلایی رنگش را هربار مرتب میکردم. از این باز و بسته شدن هر باره که شاید در یک ساعت چندین بار تکرار میشد هربار سرمستتر میشدم. تا وقتی سه ردیفش مانده بود. هی به جعبهاش دست میزدم و دلم گرم میشد. بعدازظهر که شد بیشتر نگران بودم. گاهی فقط ورق طلایی رنگ دورش را باز و بسته میکردم. یاد دیروزش افتادم که چگونه تند تند خورده بودمشان. مثل وقتی که هفت هشت قسمت سریال را در یک روز میبینی و وقتی روز قسمت آخر سیزن آخرش میرسد پشیمانی از آن همه اصراف کاری وجودت را در برمیگیرد. من که سعی میکنم زندگیام را خالی از لحظههای دراماتیک کنم به پایانها که نزدیک میشوم آدم غیرقابل کنترلی میشوم. هر تکهی ریز را که در دهانم میگذاشتم برای مدتی بیحرکت میماندم تا حواسم پرت نشود و غصهدار میشدم. فرقی ندارد هفتهای یک بسته شکلات باشد یا سالی یکی، من هربار غمگین تمامش میکنم. همیشه آخرش ناراضیام. بعضی ها هستند که میتوانند اول و آخر یکی بمانند، همانها که در خانهشان بستنی و پفک پیدا میشود. یا شاید همانهایی که خطشان اول و آخر دفتر تغییر نمیکند. یا آنهایی که روی صفحهی لپتاپی که دو سال است دارند لکههای هندوانه نیست. نزدیک غروب تکهی آخر را در سکوتی دو دقیقهای خوردم.
یک.
در خواب جایی در ارتفاعات بالا بودیم و گردندرد گرفته بودم و سعی میکردم درستش کنم. وقتی خودم را در تختم پیدا کردم شادی بیرون آمدن از یک خواب ملالآور با درد گردنم ناپدید شد. سرم را آوردم پایینتر تا هم سطح بدنم شود و پاهایم از تخت بیرون زد. هوا روشن نبود. این دفعه مطمئن بودم که ساعتم را گذاشته بودم روی کمد کتابها و موبایل خاموشم روی میز بود. چند دقیقه صاف دراز کشیدم اما گردنم بهتر نشد. کلید چراغ کم مصرف روی همان دیواریست که میز و تختم با هم به اشتراک میگذارند، دقیقن بینشان است. بدون اینکه نیازی باشد دست چپم را زمین بگذارم با دست راست میشود چراغ را روشن کرد ولی باید حتما لبهی نخت باشم. روشن که شد بلند شدم و رفتم سراغ ساعتم. پنج بود. بدون اینکه چراغ را خاموش کنم گوشیام را برداشتم ، بالش را انداختم روی زمین و کامل روی تختم جا شدم صافِ صاف اما دردش بهتر نشد. یکوری شدم دوباره بالش را برداشتم و بغلش کردم و موبایلم را روشن کردم و دو دقیقه بعد قید خوابیدن را زدم و نشستم پشت میز و لپتاپم را روشن کردم. دنیای مجازی آرام بود. از زیر تقویم و دستمال عینکم جعبهی خالی شکلات معلوم میشد.
یک کیسهی جاروبرقی پر از ترس
وقتی بحث آن قدیمها میشود، آن زمانها که سادهزیستی دهان امثال مادرم را سرویس کرده بود، خاطرهای مربوط به کودکیام را تعریف میکند. گویا هنوز دو سالم نشده بوده که به مهمانیای میروند و بعد از شام صاحبخانه جاروبرقی را روشن میکند و من شروع میکنم به جیغ زدن. میگوید که من تابهحال جاروبرقی ندیدهبودهام و از صدای آن به شدت ترسیدهبودم و او هم بستن دهان مردم را بر بستن دهان من ارجح میبیند و میگوید که بله این بچه همینطوری است و هروقت جارو میکشیم میترسد و بدین صورت آنها بدون بد دادن به دل خود جارو کشیدهاند و من هم جیغ.
چهار و پنج سالگیام را در آپارتمانی زندگی میکردیم که از بالکنش پلههای اضطراری رد میشد. پلههای فلزیای که قسمت عمودی بین پلههایش خالی بود. وقتی میخواستیم برویم خانهی همسایهی دو طبقه بالاتر که چهار تا بچه داشت دبرنا بازی کنیم از این پلهها میرفتیم. هروقت پایم را روی پلهها میگذاشتم مطمئن بودم اگر کمی پایم بلغزد از لای پلهها پرت میشوم پایین. نمیتوانستم پایین را نگاه نکنم چون باید دقیق میدیدیم که پایم را کجای پله میگذارم که نه خیلی به انتهایش نزدیک باشد و نه ابتدایش. دستهایم را محکم از نردهها میگرفتم و پلهها را طی میکردم. وقتی خواهرم یا بچههای همسایه پلهها را بالا پایین میرفتند من هم بدون اعتراض بخت بدم را قبول میکردم و هیچوقت از طی کردن این مسیر سر باز نزدم. هیچوقت ازشان نخواستم که از پلههای عادی رفت و آمد کنم. همان زمانها بود که سریال امام علی پخش میشد و من آن قسمتی که سر یک آدم را جدا کردند و کلهاش روی زمین قل خورد را خوب یادم است که پرسیدم آیا اینها الکیست و وقتی تکرارش را نشان دادند هم ایستادم و تماشا کردم و به خودم گفتم اینها الکیست. حتی آن قسمت آخر که قطام شبیه گرگ میشد را هربار تماشا کردم با اینکه بعضی شبها خواب میدیدم در انتهای کوچهای تاریک آدمی در لباس گرگ عروسک دخترخالهام را که با کلی التماس میدادش که با آن بازی کنم را دستش گرفته و به من نزدیک میشود. یا آن قوطی آبی ترشی انبه که من اشکال رویش را به جای انبه آدمفضایی میدیدم و نمیدانستم که چرا با اینکه همیشه در آشپزخانهمان بود و تویش عدس میریختیم هیچوقت سربهنیستش نکردم حتی وقتی که خواب دیدم همان آدمفضاییها آمدند خانهمان و در حالی که مادر و پدرم نظارهگرند میخواهند مرا با خودشان ببرند. وقتی میرفتیم شهربازی همیشه سرسرهاش را سوار میشدیم. همان آیتمی که بلیتش از همه ارزانتر بود چون که برقی نبود. وقتی سطح شیبدار فلزیاش را که رویش برآمدگیهای منظمی داشت که آدم لیز نخورد را بالا میرفتم زانوهایم میلرزید و در حالی که دستانم محکم نردههای دو طرف را گرفته بود به لیز خوردن، پرت شدن از لای نردهها و ترک برداشتن صفحهی فلزی فکر میکردم. سرسره را همه سوار میشدند حتی مادرم هم که هیچ کدام از وسیلهها را سوار نمیشد گاهی سرسره را میآمد. وقتی آن بالا در حالی که سعی میکردم لرزش زانوهایم را پنهان کنم کیسهی قهوهای رنگی که باید پاهایمان را میکردیم تویش تا سرعت بگیریم را از مسئولش تحویل میگرفتم و مینشستم سر سرسرهای که رنگش را با کلی وسواس انتخاب کرده بودم دستانم را محکم از لبههایش میگرفتم و وسطهای سرخوردن آنجاها که شتاب میگرفت من پاهایم را جمع میکردم و با دستهایم سرعتم را کم میکردم و میدانستم که بلیت پنجاه تومنی سرسره برای همین شتابی بود که من هردفعه عمدی کمش میکردم.
از آن خانهای که دو تا چهارسالگیام را در آن گذراندم فقط یک جفت دمپایی قهوهای و وانتهایی که از جادهای که پشت محوطهی خاکی پشت خیابانمان بود رد میشدند، یادم میآید. نمیدانم کی جاروبرقیدار شدیم ولی حتما در همین خانهی سه - چهار سالگیام بودهایم. داستان دیگری هم دربارهی من و جاروبرقی وجود ندارد. حتما در همین حدودهای سنیام بوده که وقتی به منی که از ترس از چیزی جیغ میزدهام گفتهاند نترسم به جای اینکه قانع شوم که ترسی ندارد قانع شدم که ترسیدنش توجیه ندارد.
چشم لنگ بنفش
کفش بنفشم پاره شد. بعد از چهار سال مثل یک چهارپا برایم کار کردن هفتهای که میخواهم بروم دماوند پاره میشود. به پارگی گوشهی لنگهی راستش نگاه میکنم و غصه میخورم. گویا حق بیشتری به خودم میدهم که به وسایلی که دارم احساس وابستگی کنم تا آدمها. برایش که سوگواری میکنم بدون اینکه بالغ درونم فحشی نثارم کند لبهایم آویزان میشود. به بدموقع بودنش فکر میکنم زندگیام پر است از bad timingها. بیانصافی نمیکنم زندگی کلیها اینطور است. اصلا bad timing بازی کائنات است با آدمها. ماه چقدر بزرگ است امشب. با خودم میگویم کاش میگذاشتی بعد این برنامه خراب میشدی، تو که این همه ماندی چرا این موقع تنهایم میگذاری. اصلا وسطش پاره میشدی، هم خاطره میشده هم مسئولیت پیدا کردن یک جفت دیگر از دوشم برداشته میشد. اصلا کلا بعدش خراب میشدی و من کوه را میگذاشتم کنار شاید. میدانم وقتی برگردم زانویم دیگر برایم خیلی کارها را نخواهد کرد. همین الان که اسمش را میآورم تیر میکشد. میدانم دردش روانیست. این را که تایپ میکنم بدتر میشود. اما میدانم این قول دادن به خودم مزخرف محض است. هرچقدر به نظرم میآید درانجام کاری که بخواهم اراده دارم در انجام ندادن کارها استعدادی ندارم. اگر تصمیم بگیرم کاری را بکنم مثل همین الان که زانویم دارد بدوبیراه میگوید و کفشم چشم درآورده no matter what گویان چک لیستم را چک میزنم. نمیگویم چیز خوبیست بیشتر مرض است اما هرچه که هست از آن طرف ندارمش. میدانم نمیتوانم بگویم هیچوقت دیگر کاری را نمیکنم. کاری را که نمیکنی هر لحظه داری نمیکنیاش. میلیونها بار داری تصمیم میگیری، و یک بار شاید دفعه شصت و پنجهزار و صدو بیست و چهار دیگر نتوانی کاری را نکنی. از وقتی که درخت افتاد پشت زانوی راستم فهمیدم کفشم پاره خواهد شد یک روز. همینطور که زانوی راستم شده نفس لوامه و با دردی که سُر میدهد به همهجا میخواهد مرا باز دارد. زانوی چپم اما قوت قلب میدهد و پیشنهادهای عملی میدهد. اصلا پراگماتیسم از همین نفس اماره آمده همینی که همیشه تا آخر سختیها با آدم میماند. میگوید نگران نباشم مثل آن روزهایی که پلهها را تکپا بالا میرفتم، جور همتای راستیاش را خواهد کشید. اگر شده لنگان لنگان مرا بالا میرساند. همین جور که زمزمه میکند درد راستی بیشتر میشود. این جملات بالایی اما از روی رضایت خاطرم نیست از حس گناهم میآید، وقتی که داری کاری را که میدانی اشتباه است را انجام میدهی. امشب مهتابیست حتما فردا هم خواهد بود. نمیدانم شب مهتابی دقیقا چه فرقی با شب غیرمهتابی دارد. فقط میدانم ماه بزرگتر است و احتمالا آدمها چیزهایی بیشتری را میبینند و مینشینند و قربان ستارههای آسمان میروند و من بدون اینکه ناخودآگاه سرم را بالا ببرم به آتش زل میزنم. لابد شب مهتابی برای من همان مفهومی را دارد که بنقش برای یک نابینا. وقتی از سوراخ کفشم جوراب بنفشم را دیدم محو تماشای زیبایی بهمریختهی رنگیشان شدم. آن کس که میتواند از درون دردش قطعهای هنری بیرون بکشد، بیش از نارضایتمندی بازیگوش است. یک شب که چشمانم را میبندم ستارهها را خواهم دید.
از قعر جهنم تا آسمان هفتم
گشنگی را همه کشیدهاند. بالاخره روزی در زندگی هرکسی بوده که انقدر گشنه شود که تا رسیدن به غذا در حالی که به صورت هیستریک پایش را تکان میدهد انتظار بکشد. حالا این امر میتواند در خانه، یک مهمانی و یا رستوران اتفاق بیفتد و من بدون کم شدن از کلیت مسئله، گزینه ی رستوران را تفصیل خواهم داد. فکر کنید بسیار گرسنه وارد یک رستوران شدهاید و غذا سفارش دادهاید. حالا روی صندلیتان نشستهاید و به آدمهای دیگر که دارند غذاهای خوشمزهای را میبلعند نگاه میکنید. اگر همراه یا همراهانی هم داشته باشید لابد سرگرم خندهاید اما هر لحظهای که سکوت برپا شود سریع دلتان یادتان میاندازد چه بیصبرانه متنظر غذا هستید. در حین شوخی و خنده و بحث و خاطره به گارسونهایی که غذا به دست راه میروند نگاه میکنید هربار در دلتان دعا میکنید که این غذا برای شما باشد. هرباری که غذایی برای میزی در حوالی شما آورده میشود دلتان میشکند و خشمتان را فرو میخورید. به جایی میرسید که حاضرید اگر تا ده دقیقهی دیگر غذایتان را نیاوردند (بسته به تیپ شخصیتتان) پیگیری یا اعتراض هم بکنید. دیگر بحثهای جدی و شوخیهای موقعیتی کمتر میشود و همه از دیر شدن غذا و نامطلوب بودن نحوهی سرویسدهی حرف میزنند. کم کم دارید از وضعیت آشوبناک معدهتان به ستوه میآیید و میدانید تنها چیزی که از این دنیا میخواهید دیدن غذا روی میزتان است. ممکن است از گشنگی سردرد هم گرفته باشید و درد معده هم به سراغتان بیاید که این بار گارسونی که دیگر دو بال هم کنار شانههایش دیده میشود یک ظرف غذا جلویتان میگذارد. بوی غذا که دماغتان میرسد خوشحال میشوید و میخواهید به گرسنگی که امانتان را بریده پایان دهید. دستتان را دراز میکنید و هنوز شکم خالیتان صدا میدهد و ولع خوردن شما را در برمیگیرد. دهانتان را باز میکنید و با فرو بردن اولین لقمه همهی دردها از بین میرود. درست همان لحظهای غذا خوردن را شروع میکنید هیچکدام از گرفتگیهای روانی قبل را ندارید با اینکه به طور واقعی در این لحظه تا سیر شدن نهایی راهی دراز در پیش است، درست در همان ثانیهای که لقمهی اول اتفاق میافتد، تمام آزاردهندگی گرسنگی بخار میشود.
امیال و احوالات ما هنگام خوردن جزء معدود مواردی ست که کمتر دستکاری شده و از نیاکان ما به ما رسیده و میتواند آشکار کنندهی بهتری برای خلق و خوی ناب نوع بشر باشد. با استفاده از این مقدمات و توجه به مفهوم مارجینال یوتیلیتی یا مطلوبیت حاشیهای ( چون آن عدهای را که حالش را ندارند روی لینک کلیک کنند را میشناسم خلاصه همینجا میگویم که این عبارت به معنی شیب منحنی مطلوبیت است یعنی اگر یک واحد به چیزی اضافه کنیم مطلوبیت مربوط به آن چقدر اضافه میشود)، و علم بر اینکه اهل مقدمهچینی بیمورد نیستم حرفم را اینگونه میگویم که ما همه فقط و فقط به فکر مارجینال یوتیلیتی هستیم و مهم شمردن مطلوبیت کل عارضهی دستکاریهای غرضورزانه است. میخواهم بگویم که خیلی وقتها که با علم به آن، در زندگیمان گندی میزنیم خیلی نباید برخود سخت بگیریم و از نامعقول بودنمان برنجیم چرا که بر پایهی عقلانیت چیده نشدهایم. میخواهم بگویم که وقتی کم کم به آرزوهایمان نزدیک میشویم هیچوقت به اندازهی درون رویاهایمان خوشحال نخواهیم بود هر چند به پاداش و مزد خود را معتقد کردهایم فراموشی ذاتیمان همیشه قدرتمندتر از امیدهای بلندپروازانهی اکتسابی خواهند بود. همین فراموشی را که نکوهشش میکنیم باید در آغوش بگیریم و بگذاریم به ما در زیاد کردن مارجینال یوتیلیتی کمک کند. مثل کودکی که یک بسته اسمارتیز را یکجا در دهانش میریزد و با اینکه میداند اینگونه خیلی زودتر از آنچه که باید اسمارتیزهایش تمام میشود اما در حالی که دهانش به سختی بسته میشود از صدای جویدن چندین رنگ لذت میبرد. مثل وقت بچگیهایم که نشستیم با بچههای فامیل پوست کلی تخمه را جدا کردیم و بعد یک مشت پر تخمهی کدو را ریختیم در دهانمان و تا زمانی که مزمز ایده نزدهبود مزهی خاطرهاش دهانم را پر میکرد. آنچه را ما در علم به آن rationality میگوییم خیلی کمتر از آنچه انتظار داریم از نیاکانمان به ارث بردهایم. اگر رنجی که از پوست کندن هر تخمهی کدو و نخوردنش حاصل شد را جمع بزنیم اندازهی شادیِ خوردن یکجایش نخواهد شد. اگر مارجینال یوتیلیتی منفیهای کوچک باشند بلد نیستیم جمعشان بزنیم، فقط میدانیم هرچه این کوچکها روی هم سوار شوند قرار است در انتها جامپ بلندتری بزنیم و خوشحالتر شویم. این که از خواب صبح جمعهشان میزنند میروند به زور و زحمت جای پارک پیدا میکنند و سراشیبی کوههای اطراف شهر را بالا میروند و نیمههای روز املتی نیمهپخته با قیمتی بیش از آنچه واقعا استحقاقش را دارد میزنند به رگ و میگویند "املتای صفدر آقا خیلی میچسبه" این چسبیدن همان چیزیست که میکشاندشان به آن بالاها بدون اینکه بدانند سلامتی و تندرستی شاید بهانه باشد. یا من که همیشه شبهایی که پس از سه روز خوابیدن در چادر و سرما به خانه برمیگردم و بلند بلند به پرستش تختم میپردازم را در خاطر دارم هم لابد دنبال همین عشقبازی کوتاه شبانه هستم که میزنم به کوه و کمر. به ما میگویند باید به فکر داشتن مطلوبیت بیشتر باشیم مهم نیست که قدمها کوتاه باشند مهم است مطلوبیت کل زیاد شود، میگویند باید صبور باشیم یادمان میدهند ناامید نشویم اما چهکسی است که بتواند واقعا به جایی که ایستاده نگاه کند بدون اینکه قدم قبلیاش تمام ذهنش را اسیر نکرده باشد؟ چطور میتوانیم خودمان را مجاب کنیم که از رسیدن به یک آرزوی چندین ساله آنقدری که انتظارش را داشتیم راضی و شاد شویم؟ ساخت بشر و انگیزههای اساسیاش خیلی شکمیتر از آن است که انتظار داریم. هرچقدر خودمان را دعوا کنیم باز هم ما فقط بندهی مارجینالهاییم و بس. اگر فکر میکنید پر بیراه میگویم هنگام خوردن اولین لقمهتان کمی تامل کنید.
when doves cry
از صبح تا غروب همین بوی هندوانه بود که مرا از اتاقم بیرون کشید. خانواده دور هم جمع بودند و داشتند به یک بلوتوثی میخندیدند. همینطور که داشتم جاهای شیرینش را میخوردم گوشی را دست من دادند که من هم تماشایش کنم. هنوز چند ثانیهای از شروعش نگذشته بود که نفهمیدم از کجا صدای دعوای پدر و مادرم بلند شد و من دکمهی pause را زدم و نظارهگر ماجرا شدم. بچه که بودم وقتی پدر و مادرم دعوا میکردند اگر در حضور ما بود که سعی میکردم از هرگونه eye contact خودداری کنم و اگر طولانی میشد میرفتم بیرون و از پشت در اتاقم دعوایشان را به سختی گوش میکردم و گریه میکردم. سعی میکردم تمام جزئیات حرفها را بشنوم مثل وقتهایی که قدردان میشوی که کسی حقیقتی نامطلوب را برایت فاش کرده. فکر میکردم اگر بخواهند طلاق بگیرند حتما خودم را وسط خواهم انداخت و پادرمیانی خواهم کرد. آن زمانها دعواهایشان خیلی ناراحتم میکرد. سنم که دو رقمی شد سعی کردم دیگر گوش ندهم میدانستم که کاری از دستم برنمیآید و فقط نمیخواستم بدانم چه چیزی دارد اتفاق میافتد. مثل بستن چشمها به روی صحنهای از یک فیلم ترسناک وقتی که میدانی کاری از دست تو برای شخصیتهای فیلم برنمیآید. هرچقدر بزرگتر شوی بیشتر میفهمی زندگی خارج از دستان توست و آنها فقط میتوانند گوشها و چشمهایت را بپوشانند. کمی بزرگتر که شدم یاد گرفتم دعواهایشان را به هیچجایم نگیرم و الکی خودم را اذیت نکنم. برایم مهم نبود که یک ماه هم قهر باشند. اما حالا که اوضاعشان وخیمتر شده، پدرم جاهطلبتر و مادرم به گمان خودش فرسودهتر شده و ما هم به پختگی رسیدیم، دعواهایشان را داوری میکنیم و نمیگذاریم به جاهای باریک بکشد. بعد از چند دقیقه دعوا پدرم گفت حالا یک روز هم که بچهها جمع اند جلویشان دعوا نکنیم و ما همصدا اعلام کردیم که ادامه دهند. دعواها مثل همیشه از امری مربوط به خانوادههایشان شروع شده بود اما خدا میداند به کجا میرسید. حالا دیگر دعواهایشان تاثیری روی من ندارد اما حالا میدانم که روی خودشان خیلی تاثیر دارد. دیگر ازین که جدا شوند و بی پدر و مادر شوم نمیترسم، از تنهایی خودشان میترسم. کاش پدر و مادرها پیر نمیشدند کاش فقط ما بزرگ میشدیم و از زندگیشان میرفتیم بیرون و آنها مثل جوانیشان شجاع میماندند. از وقتی فهمیدم که آدمی باید رفتارهایش را adjust کند، تمام تلاشم را کردم که به روش پدر و مادرم دعوا نکنم، اینکه منتظر یک کلمهی خارج از خط از دهان طرف دیگر اند که دستش بگیرند و هی بگویند "آره من فلانم اصلن من فلانم تو خوبی فقط تو خوبی " و این را تناوبی، متناسب با زمان دعوا ادامه دهند یا اینکه حرف هم را نفهمند و برای مدتی طولانی هرکس حرف خودش را هی تکرار کند و دیگری حتی در نزدیکیهای مفهوم مورد نظر هم سیر نکند و در یک لوپ بیپایان گیر کنند. همهی این سالها فکر میکردم که مشکلشان را میدانم. امشب اما شاید چون سریعتر رفته بودند سراغ قسمت دراماتیک و نابودکننده و یا اینکه دعوایشان از روزهای قبل مانده بود و امروز ادامه اش را پیگیری میکردند، به هرحال، متوجه شدم که دعواهای خودم چقدر از الگوی کلی دعواهای اینها پیروی میکرده و آنجاست که چشمانت را میبندی و سنگینی جهان را روی شانههایت حس میکنی و باید قبول کنی که چیزی نیستی جز ورژن میکس شدهی تهوعآوری از دو دیوانهی دیگر. هربار مادرم شروع به مخالفت میکند و فکر میکند اینبار دیگر حرفش را به کرسی مینشاند، پدرم اول سعی میکند دلیل بیاورد که مخالفتش خارج از مسائل مربوط به اوست، اوری سینگل تایم، مادرم شوکه میشود و کل زندگیشان را زیر سوال میبرد و از نداشتن جایگاه حرف میزند، پدرم دلشکسته از این همه اعتراض و انزجار مادرم لحنش را سنگین میکند و مادرم آخرین تلاشهایش را برای گفتن جملهای تحقیر آمیز روی میز میگذارد بعد که همدیگر را له کردند مادرم فاز ستمدیده و قابل ترحم میگیرد و پدرم سکوتهایی با نگاه شماتت میکند. امشب اما این نابود کردنهای کلامی برای من کد شده بود و برای هر جملهای درصد خسارت واقعی وارده به حریف و خسارتی که فکر میکردند وارد کردهاند را به صورت ویژوال بالای کلهی هردونفر میدیدم. البته مثل همیشه میدیدم که پدرم دارد فضا را به نفع خودش پیش میبرد و کولی بازیهای مادرم فقط خودش را بیشتر فرو میبرد. جایی وسط دعوا که حرفی از پدرم برایم سنگین آمد رو کردم به خواهرم و گفتم : "اگر من جای مامان بودم نصفشب سرشو با چاقو میبریدم" فکر کنم فقط همین نشاندهندهی تفاوتهای من با مادرم است و من را به سمت آنیکی کروموزمم سوق میدهد. وقتی بچه بودم فقط دلم میخواست دعوایشان تمام شود فقط تمام شود و سکوت برقرار شود. حالا میدانم دعوایی که جای دلخراشی تمام شود چگونه روح آدم را میخورد. دقیقهای ساکت میشوند و ما باز تحریکشان میکنیم که دعوا کنند، اصلا جای خوبی برای تمام کردن نبود. حالا ما همه طرف مادرم هستیم، با اینکه من سعی میکردم همیشه بیطرفانه جانبداریکنم امشب فضا سنگینتر است. لحظهای که تیمکشی علنی میشود میتوانم به وضوح نگاه آزردهی پدرم را بخوانم که حس میکند به وی خیانت شده. من بیش از هرکسی میدانم در دل نگاههای پدرم چه میگذرد و وقتی میدانم غم دنیا برای اینطور بیرحمانه تنها ماندن روی دلش سوار شده، به جای دلسوزی، تلخ میشوم و از رنجش لبخند میزنم. البته هیچ وقت هم تماموقت از پدرم حمایت نکردهام، همیشه برای مدتی پشتش در میآیم وقتی اعتمادش را جلب کردم و شروع کرد از من تایید گرفتن از پشت به او خنجر میزنم. البته این غم تنها ماندنش بعد از لحظاتی کوتاه جایش را به این میدهد که screw them من تنهاییهم از پسشان برمیآیم و اینجا شروع میکند به نالیدن از دست مادرم که به هیچ چیز راضی نیست و از هر جملهی او همین مطلب را میکشد بیرون و به صورت ابطال ناپذیری کل زندگیشان را با این گزاره تبیین میکند. بعد که مادرم بیشتر در شکستهای زندگیاش فرو میرود برای کنترل اوضاع و upper hand بودن پدرم فاز خندان میگیرد و به حرفهای ما که خطاب به جفتشان میگوییم ریدید میخندد. حالا که دعوا هیستیریک شده من به برادرم فکر میکنم و اینکه او هنوز بچهاست، بعد یاد قسمتی از یک سریال میفتم که مادر خانواده جلوی بچههایش خودکشی کرد و خواهر بزرگ خانواده نگران حال کوچکترها بود که دوستپسرش گفت که نگران نباشد آنها آلردی فاکدآپ هستند و واقعا هم همین است. مادرم میگوید که فقط پدر پدرم میدانست که عمههای خبیثی دارم و بعد با نقل قولی از پدربزرگ مرحومم گریهاش میگیرد. من هم گریهام درآمد ولی سریع سرم را انداختم پایین و رفتم پشت مادرم ایستادم، مدتها بود که گریهی مرا ندیدهبودند و به عنوان قاضی نباید lose face میکردم. میدیدم که چگونه هرچه میگذرد مادرم بیشتر حس درماندگی میکند و پدرم بیشتر از زندگیاش منزجر میشود. نه مادرم میتواند حرفش را به کرسی بنشاند و نه قدرت پدرم به رسمیت شناخته میشود. اعمال زوری که با اعتراض دیگران همراه باشد حس خوبی نمیدهد و زنی که فکر کند هیچ راهی برای نفوذ به مردش ندارد هم از درون تحلیل میرود و این زندگی همه است در دنیایی که نه مردها آنطور که دلشان و غریزهشان میخواهد میتوانند زور بگویند و نه زنها قابلیت زورشنوی را در خودشان پرورش میدهند و هیچ طرفی خوشحال نیست. یک روز زنها را علیه مردان بسیج میکنم و جنگی فراگیر راهمیاندازم. همه باید شرکت کنند و یا باید همه ی افراد هر دو گروه به همجنسگرایی تن دهند و دنیا را نصف کنیم و یا انقدر بجنگیم تا یک گروه پیروز شود و از آن به بعد شروط و قواعد وی اجرا شود و گروه دیگر با علم بر شکستش به خواستههای گروه دیگر تن دهد. اینطور حداقل نیمی از افراد خوشحال اند و نیمی دیگر حداقل میدانند سرنوشتشان را خودشان رقم زدهاند. دوباره دعوایشان به لوپ کشیده میشود و ما دعوا را به جای آرامی کشاندیم و پدرم را فرستادیم به اتاق دیگری. میخواهم به مادرم بگویم میدانم حس گهی داری میدانم تازه بعد از دعوا حال آدم بد میشود، میخواهم بگویم میدانم کسی را نداری که بعد از دعوا بروی برایش گریه کنی بیا و با ما حرف بزن. اما اینها را نمیشود گفت نمیشود به رویشان بیاوری که نه تنها تجربههایشان به درد زندگی ما نخورده، حالا ما هستیم که داریم دردهایشان را پیشبینی میکنیم. من و خواهرم شروع میکنیم به چیدن شاخ و برگ مسئله و میگوییم که خودش را بیش از اندازه درمانده نکند. به او میگویم که مردها همه اینطورند که وقتی بهشان بگویی کاری را نکنند هی بیشتر آن کار را میکنند و او مثل دختر سیزدهسالهای که از مادرش درس زندگی میگیرد به فکر فرومیرود. بعد خواهرم شروع میکند از این میگوید که حرفهای دیگران نباید به جاییاش باشد، باید کولهبار نفرت چندین سالهاش از خانوادهی پدریام را زمین بگذارد. میگوید که آنها او را هم اذیت میکردند و به چپش نبوده و با نگاه من، برادرم میگوید مراعات کنید بچه اینجا نشسته. برایش از بیاهمیتی حرفهای آدمها میگوید و من فقط سر تکان میدهم و نمیتوانم نصیحتهایی چنین سنگین بکنم وقتی خودم بیش از همه نمیتوانم اینطور باشم. با اینکه میخواهیم بیشتر برایش حرف بزنیم او میرود و جملههای آخرش نشان میدهد که همهی حرفهای ما را مثل همیشه اصلا گوش نمیکرده و ما با چشمانی ناامید رفتنش را نگاه میکنیم. میروم در اتاقم و پلیر را میگذارم روی repeat song و تند تند راه میروم مثل زمانی که تماسی ناگوار را گوش میدهی و چه خوب میگوید این آهنگ :
Maybe I'm just too demanding
Maybe I'm just like my father too bold
Maybe I'm just like my mother, she's never satisfied,
Never satisfied with each other,
This is what it sounds like when the doves cry.
فاصلهی ما همین کاسه است.
اولین فرزند عموی من وقتی چهل سالش بود به دنیا آمد. سالی دو بار میدیدمشان، وقتی همهی فامیل پدریام در خانهی پدربزرگم جمع میشدند و در هم میلولیدند. تا وقتی پسرعمویم چهار - پنج سالش بود برادر من به دنیا نیامده بود و او تنها امید برای زنده نگه داشتن نام این خانوادهی بزرگ بود. نصفشبها از خواب بلند میشد و در حالتی از خواب و بیداری میایستاد و چراغها را روشن میکردند و با چشمان بسته در کاسهای که برایش میآوردند میشاشید. به من یاد دادهبودند که به آنچه زیر شورتهاست نگاه نکنم من هم هیچوقت بیش از یک لحظه به این صحنه نگاه نکردم. آن صحنهای که یادم میآید اما خیلی پرزرق و برق است. در تصویری که در ذهن دارم یک چهارپایهام هست که روی آن میایستاد، یک چیزی در حد شیرشاه که بردندش روی دستشان هوا و به جمع حیوانات نشانش داد. یک کاسه ی پلاستیکی هم بود، هر دفعه همان بود. البته در طی سالهای متفاوت عوض میشد ولی در هر دورهای که ما آنجا بودیم و صلهی رحم میکردیم تغییری نمیکرد. این نمایش عمومی برهنگی برای سه چهار دقیقه طول میکشید و با اینکه نگاه نمیکردم همه چیز جلوی چشمانم بود و صدای ممتد ریختن جریان ادرار در کاسه همهی خانه را پر میکرد و مادرم حرص میخورد و میلیونها قطرهی ریز را در هوا معلق میدید که تاب میخورند و به طرفش میآیند، روی صورتش مینشینند، وارد دهانش میشوند و مزهشان را ته حلقش حس میکرد. سرش را که میآورد بالا دیوارهایی بودند پر از این قطرهها و اگر میخواست سرش را زمین بگذارد بوی رختخوابی که بچههای دو نسل از بستگان پدرم رویش شاشیدهاند در دماغش میپیچید و حالا خیسی دیدهبوسی با عمههایم را روی صورتش حس میکرد و صدای پر شدن کاسه قطع نمیشد. من بیشتر به قیافهی عمو و زنعمویم نگاه میکردم که چون از وسواس مادرم اطلاع داشتند همیشه نیمنگاهی به مادرم میکردند و سرشار از لذت میشدند که چگونه به او نشان میدادند که این خانواده قادر مطلق است. اگر اولین فرزند عمویم دختر میشد احتمالا بعد از دو بار خیس کردن جایش میزدند توس سرش و میفرستادندش مستراح. فکر میکنم شاید دلیل اینکه این خاطره مرا آزار میدهد این است که لابد کلی چیزهایی که ندارم را در چشمم فرو کردهاند. مثلا توانایی ایستاده شاشیدن را به رخم کشیدهاند ولی دقیق که میشوم میبینم در تمام ثانیههای این قدرتنمایی بیشرمانه به اعصاب نابودشدهی مادرم فکر میکردم و بس.