از این به بعد در جای دیگری خواهم نوشت. آدرس را از طریق ایمیل بپرسید.

تعادل پنیری

چند روز قبل خارج شدنم از خانه با مدرسه رفتن برادر و سر کار رفتن خواهرم همزمان شده بود و مادرم برای من هم لقمه‌ای نان و پنیر درست کرد. هر روز صبح که بالای سر این‌ها می‎رفتم و مادرم را می‎دیدم که با استرس برایشان لقمه درست می‌کند، چای می‏ریزد، یا اگر یک‎هو لباسشان کثیف از آب دربیاید تند‎تند لباس جدیدی اتو می‎کند، واکنشم شماتت بود که اصلا تو چرا بیدار می‎شوی برایشان، بگذار خودشان صبحانه بخورند و حواسشان به لباسشان باشد اصلا برو بخواب مگر من که مدرسه می‎رفتم برایم از این کارها می‎کردی که حالا باید برای این‎ها بکنی، من از همان دبستان خودم لقمه درست می‌کردم و فلان و او هم قبول می‎کند که زمان ما از این کارها نمی‎کرد و دلیلش این است که آن زمان‌ها عقلش نمی‎رسیده که به بچه‎هایش برسد. همان روز که صبح زود با کتاب و جزوه روی میز همکف دانشکده پهن شده بودم، لقمه‎ام را درآوردم و یک گاز گنده زدم و کمتر از سی ثانیه بعد کل قضیه یادم آمد. من هیچ‎وقت لقمه‎های مادرم را دوست نداشتم، اول و آخرش خالی بود و وسطش پر از پنیر. یادم آمد آن‌وقت‎ها در عالم بچگی انتقادهایی کرده بودم ولی چون جواب نداده بود خودم تصمیم گرفته بودم که لقمه درست کنم و این‌طور همه‌ی این‎ سال‌های سالخوردگی تاریخ را تحریف می‏کردم.  دیدم که در تمام زندگی‎ام چون چیزها را آن‎طور که بودند دوست نداشتم راه‌های سخت‌تری را خودم درست کردم تا باب میلم شود و حالا نشسته‎ام راجع به زندگی سخت خودم غر می‌زنم و به آدم‎هایی که نصف زندگی‏شان را دیگران برایشان راه می‌برند خرده می‏گیرم و این وسط مادر من هم باور می‎کند که کوتاهی از او بوده‌است ولی شاید اگر می‏فهمید که من چقدر از یک لقمه‎ی پرپنیر بدم می‌آید به‎جای پشیمانی از گذشته‌ی بی‎مبالاتش به من می‎خندید که چقدر زندگی را سخت می‏گیرم یا پیشنهاد می‎داد که خب مثلا با انگشتت پنیر ها را جابجا می‏کردی یا می‌ریختی دور. مسئله همین‎جاست که نمی‎دانم این‎ها که پنیری بودن زیاد را تحمل می‏کنند با اینکه زیاد هم دوستش ندارند، خودشان دست آخر آرایش پنیرها را عوض می‎کنند یا این‎که زیادی هم شلوغش نمی‏کنند و همین پنیری‌اش را به هیچ ترجیح می‏دهند. احتمالا هوشمندانه‌ترین نوع برخورد همان کار افراد گروه اول است. ولی در نهایت زندگی به کام آن‎هایی است که از اساس با cheesy بودن چیزها مشکلی نداشته باشند.

دست خدا، آستین حافظ و منقار مرغ عشق

بعضی‎ها فال می‌‏گیرند، عده‎ای استخاره می‎‏کنند و کسانی هم هستند که شیر یا خط را بهترین راه می‎دانند برای تصمیم‎گیری بین موقعیت‎هایی که از نظرشان در نهایت غیر قابل رده‎بندی‎اند. باز کردن یک کتاب یا گرفتن قطعه شعری از منقار یک پرنده یا پرتاب سکه و تکنیک‌های مشابه تصمیم‎گیری این‎چنینی، فقط حربه‎هایی برای شانه خالی کردن از بار مسئولیت تصمیمات اشتباه است. خودآگاه یا ناخودآگاه، اگر آن تصمیمی که به وسیله‎ی این روش‎ها گرفته شده، نتایج اسف‌باری در پی داشته باشد، انگشت اتهام به سوی حافظ ، خدا یا بانک مرکزی خواهد بود. حالا چرا باید کسی این‌گونه تصمیم‌گیری کند؟ با اینکه از دید دیگران هیج تفاوتی وجود ندارد که تصمیم حاصل تعقل خودت باشد یا تفعل به یک کتاب، چرا آدم‎ها ترجیح می‎دهند حق انتخاب را از خودشان بگیرند و در عوض مقصری نامرئی برای خودشان دست و پا کنند؟

در محیطی که من بزرگ شدم، اطرافیانم به طور مریض‎گونه‎ای دلیل هر اتفاق ناگواری را به موجودی بیرون از خودشان نسبت می‎دادند و من هم به طرز مریض‌گونه‎ای تصمیم گرفتم که از مقصر بودن سر باز نزنم و پای مسئولیت‎ تصمیم‎هایم بایستم و درد بکشم. درد قبول کردن تصمیم‌های اشتباه و سخت‎گیری بر خود. حالا که بیشتر دقیق می‎شوم می‏بینم که مردمان به درستی از این این‎گونه ناملایمت‎ها اجتناب کرده‎اند. به زندگی که خیره شویم چیزی نمی‏ماند جز یک سری بازی قمار و توابع احتمالی که آنقدر پراکندگی‎شان زیاد است که ارزش‎گذاری مثبت روی قبول کردن مسئولیت انتخاب‎ها و مجال ندادن به شانس در تصمیم‎ها، یک ریسک بزرگ است. در زندگی آدم‎ها موقعیت‎های تصمیم‎گیری بی‎شماری پیش‌می‌آید که به صورت جزئی آن‎ها را از مسیری که ساخته‎اند منحرف می‏کنند و موقعیت‎های تصمیم‎گیری انگشت‎شماری هست که قرار است مسیر زندگی را مشخص کنند. با توجه به این که انتخاب‎های بزرگ، معدود و تاثیرگذارند، این‎که قبل از دیدن نتیجه‎شان بنا را بر این بگذاریم که قرار است درد اشتباه بودنشان را برای ادامه‌ی زندگی‎مان بکشیم، یک امر غیر عقلانی و خلاف طبیعت لذت‎جوی ماست. خلاصه این‎که راه نیاکانتان را ادامه دهید و بگذارید مصلحت ، شانس و ستاره‎ها جور تصمیم‎های شما را بکشند. 

هنر، صنعت و زن

کنار کفش ملی میدان انقلاب یک جای پاساژ مانند است که اولین مغازه‎اش از سمت چپ خرت و پرت می‎فروشد و روی دیوار راهروی منتهی به مغازه یک عالمه کوبلن دارد. از بچگی درگیر ایده‎ی کوبلن دوزی بودم. خودمان هیچ‎وقت نداشتیم ولی روی دیوار پذیرایی خانه‎ی دایی‎ام یک کوبلن گنده‎ی قاب شده‎ با عکس یک زن با چشمان درشت و موهای مشکی فر خورده، همیشه آویزان بود. این که باید روی یک صفحه‎ی شطرنجی پلاستیکی سوراخ‎دار که طرح و رنگ کوبلن را معلوم کرده بود با نخ و سوزن همان‎ها را می‎دوختی خیلی عجیب در عین حال بی‌‎مصرف به نظر می‌آمد. همیشه از آدم‎ها می‎پرسیدم اگر همین صفحه‎ی دوخته نشده‎اش را بزنید به دیوار چه می‎شود و جوابشان این بود که این‎طوری زیباتر است. البته در عین حال که بحث برانگیز بود برایم جذاب هم بود. یک مغازه‎ای کنار خانه‎ی مادربزرگم بود که کلی کوبلن داشت. بزرگ و کوچک. یک بار بالاخره یکی برایم خریدند. کوچک بود. رنگ‎هایش هم کم بود، پنج شش تا رشته نخ بیشتر نبود. آن زمان‎ها به نظرم کوبلن فروش‎ها خیلی مسلط به نظر می‎آمدند. می‎دانستند برای هر کوبلنی چه رنگ‏هایی نیاز است و چند رشته از هر رنگ. آخر سر کوبلنم گم شد خیلی زودتر از اینکه برسم درستش کنم. این برای همان زمان‎ها بود که گل‌چینی –که از گل فراتر رفته بود و هر نوع مجسمه‎ای را شامل می‏شد- و درست کردن میوه‎های مصنوعی - که در خانه‎ی سعیده هست و هر وقت می‌‏رویم بیش از ده دقیقه بهشان فکر می‏کنم و دلیل هستی‎شان تمام ذهنم را مشغول می‎کند - باب شده بود و زن‎های خانه‎دار از روی بیکاری در و دیوار خانه‎هایشان را پر از آرت ورک می‏کردند. مادر من اما هیچ‎وقت از این فازها نگرفت. هیچ وقت سراغ هنرهای تزئینی نرفت. کلا اهل دکور نبود، تنها مجسمه‎هایی که داشتیم چهارتا مجسمه‎ی قهوه‎ای بدرنگ بود که یک‎شب در شهربازی کسی با قیمتی خیلی ارزان حراج کرده بود. پنجاه تومان فکر کنم. دوتایش خرس‎های عین هم بودند و یکی‎اش یک دختربچه‎ی سه چهار ساله بود که روی تختی کوچک خوابیده بود و صورتش را کرده بود توی بالش و کونش را کرده بود هوا. دختربچه را خواهرم برداشت و یکی از خرس‎ها برای من شد و باقی‎اش رفت روی دکور کمد ظرف‎ها که تنها چیزهای دکوری‎اش یک دست فنجان بلوری دودی رنگ بود که درونشان قاشق‎های چای‎خوری طلایی خیلی کوچکی بود که هرازچندگاهی وقتی خیلی اصرار می‎کردم مادرم می‎گذاشت توی آن‎ها چایی شیرین بخورم و با قاشق طلایی شکرهایش را هم بزنم. خانه‎ی دایی‎ام اما پر از چیزهای دکوری بود. یک مجسمه‎ی چینی داشتند که یک زن با کلاه و لباس بلند آبی بود. خانه‎ی مادربزرگم که پایین خانه‎ی دایی‎ام بود هم یکی دیگر از این مجسمه‎ها داشتند که لباسش صورتی بود. مجسمه‎ی صورتی را می‏‌بردم بالا با آن یکی یک جا می‎گذاشتم و باهاشان بازی می‏کردم و هی غصه می‎خوردم که چرا زیر دامنشان به جای پا، پر است از گچ. انقدر که در کودکی برای واقعی نبودن چیزها غصه می‎خوردم الان از واقعی شدن چیزها غصه می‎خورم. سقف ایستگاه مترو انقلاب چکه می‎کرد و بوی نم می‎آمد انگار در مترو باران آمده باشد توی یک روز تابستانی. بویش که به دماغم خورد فهمیدم آن‎قدر اعصابم استیبل شده که به جای گوش دادن به most played هایم، all songs را بگذارم روی shuffle و گوش بدهم. این دیگر پله‎ی آخر است. اولینش وقتی است که همه‎ی عالم می‏روند روی تارهای عصبی‎ات و همه‎ی غصه‎هایش می‎شوند برای تو و آدم هیچ چیز نمی‌‏تواند گوش کند. پله‎ی بعدی کلید کردن روی یک تک‌آهنگ است و بعد‎ترها یک پلی لیست خاص و همینطور تا با تلاش برسی به اینجا. یک نفر کنارم با یک توپ والیبال نو نشسته بود. از میان همه‎ی چیزهایی که می‎شود با خود درون مترو برد، بعد از کلنگ کوهنوردی این بهترین بود. مترو خیلی شلوغ بود. یک پسربچه‌ی چهار پنج ساله‎ی سفید و موبور با لب‎های قرمز داشت کرانچی تند می‎خورد خیلی نرمه‎نرمه. می‎دانستم لب‎هایش دارد می‌سوزد اصلن قرمزی عجیب لب‎هایش شاید کمی به خاطر همین بود. دو نفر آن‌طرف‌تر، یک خانوم زیبا با رژ لبی خیلی قرمز و لباس فرم آژانس هواپیمایی نشسته بود یک کیف آبی نفتی زیبا هم داشت. نمی‎دانم چه اصراری‎ هست بر پوشیدن این مقنعه‌های آویزدار ربان‎دوزی‎شده در مکان‎هایی غیر از محل کارشان. نمی‎دانم کسی هم بینشان هست که مقنعه‌اش را عوض کند قبل از بیرون آمدن از آژانس. اگرم هم باشد هیچ‎وقت نخواهم فهمید. چشم‎هایش رنگی بود و داشت با گوشی سونی اریکسونش آهنگ گوش می‌داد. دبیرستان که بودیم آن زمان‎ها که خفن ان هفتاد و سه بود. مموری گوشی‏‌هایمان را که ته تهش چهار گیگ بود، تا ته پر می‏کردیم و با استقامت در هر فرصتی آهنگ گوش می‏‌دادیم. این‎ها را که توی موبایلم تایپ می‏کنم با خودم فکر می‏کنم آیا پشت‎سری‎هایم که فاصله‎شان با من چند سانت‎ است دارند می‎خوانندشان یا نه. اگر من بودم که حتما می‎خواندم. البته ما خیلی به نرم جامعه نزدیک نیستیم. وقتی در فاصله‎ی نیم‎متری آدم‎ها راجع به قیافه‎اش باهم حرف می‌زنیم یا حرف‎هایشان را مسخره می‎کنیم در حالی که بهشان نگاه می‏‌کنیم بدون توقف درباره‎ فرقه‎ی اجتماعی‌شان حرف می‌‏زنیم و برای زندگی‎شان داستان می‎سازیم و رویشان اسم می‎گذاریم. مثل همین وقتی که آقایی گوشی و کیف و ساعتش را به ما سپرد تا برود سفارش بدهد ما که کلی درباره‎ی زندگی و لایف پارتنرش و گی بودنش داستان ساخته بود خم شدیم روی موبایلش و دیدیم که چه آهنگی گوش می‎داده. اما گویا آدم‌های پشت سرم آن‎قدرها هم فضول نبودند. یک دختربچه‎ی سه چهار ساله کنار صندلی پسر ایستاده بود و با ناراحتی هرچه‎تمام‎تر کرانچی‎های تند او را نگاه می‎کرد. دیدم که در خفا مادرش به مادر پسربچه چشم غره‎ای رفت و بعد از یک پسر هفت ساله یک بسته آدامس توت‌فرنگی خرید و داد دست دخترش. مترو که به ایستگاه رسید یک پسر دیگر که هم‎سن و سال همان پسر کرانچی‎خور بود آمد بالای سرش و گفت چندتایش را خوردی و پسر گفت "دو سه تا فقط "و می‎خواستم بگویم خودم شاهدم همینقدر خورد. باهم با مادرهایشان پیاده شدند و دو ایستگاه مانده به مقصدم فردی که روبه‌‏رویم بود بلند می‎شود و من می‏نشینم کنار خانوم زیبا و با نگاهی کوتاه چشمان پر از ریملش را برانداز می‌‏کنم. بعد نگاهی یواشکی به روبه‎رویی‎هایم می‎‏اندازم که بفهمم داشتند نوشته‎هایم را می‌‏خواندند یا نه اما اصلن حواسشان به من نیست و هیچ نگاه پرسشگرانه‎ای به سمت من نیست. تا زمانی که بهشان زل نزنی و با نگاهت بهشان القا نکنی که چیزی در قیافه یا لباسشان توجهت را جلب کرده و insecureشان کنی، برایشان مهم نیست در هستی‎شان فضولی کنی. حالا ناخن‎های خانوم زیبا در دید‎رسم قرار گرفته. خیلی کشیده‎است و به خوبی فرنچ شده و وقتی با گوشی کوچک سونی اریکسونش مسیجی را تایپ می‎‏کند زیباتر هم به نظر می‌‏رسند اصلن این اسمارت فون‎های بزرگ زیبایی دست‎ها را کمرنگ می‌‏کنند. مطمئنم آدم‎های زیادی وقتی خانوم زیبا برایشان لابه‌‏لای پروازها جستجو می‌کند به دست‎هایش خیره می‎شوند و بالاخره نوبت ایستگاه من می‌‏رسد.

یک درام سه نقطه‎ای

سه.

صدای شکستن بند ساعتم با درد مچ دست چپم را یک‌جا متوجه شدم. هوا هنوز روشن نشده بود و برای اینکه بفهمم چه وقتی از شبانه‎روز است باید گوشی‎ام را از روی میز - که فاصله‌اش تا تخت بیش از یک دست است - برمی‎داشتم. برای این کار دست چپم را روی زمین تکیه‎گاه کردم تا به اندازه‎ی یک تنه فاصله‎ام را از میز کم کنم و چون بند ساعتم کمی گشاد است افتاده بود پایین مچم. وقتی وزنم را انداختم روی دست چپم، بند ساعتم فشار را متحمل شد و شکست. این‎ها را با چند ثانیه تاخیر نسبت به صدا و درد متوجه شدم. گوشی‎ام اصلا روی میز نبود. زیر بالشم بود. برای این‎که این را بفهمم لامپ را هم روشن کردم. ساعت چهار و نیم بود. موبایلم روشن مانده بود. دوباره که چشمانم را باز کردم با صدای یک اسمس بود. همراه اول. ساعت هشت بود. باید می‌رفتم بیرون. بند ساعتم را می‎شد جا انداخت ولی ممکن بود باز شود. گذاشتمش روی کمدم و زدم بیرون. وقتی برمی‎گشتم خانه سری به یک عابربانک زدم. پنج تومانی نمی‎داد. یک ده تومانی گرفتم و رسید را خواندم. از آن عددها که دو بار می‎خوانی تا بفهمی فقط چون دوست داشتی ریال همان تومان باشد، عدد را زیادی خوانده‎ای. یک ماه و خورده‎ای می‎شد به مغازه‎ای که شکلات و قهوه می‏فروخت نرفته بودم. هروقت که از کنارش رد شدم پرهیزگاری کردم و هروقت رفتم خانه به خودم لعنت فرستادم. این روز هم از آن روزها بود که می‌دانستم قرار است زمین را گاز بگیرم و به هرچیزی که از خانه‎مان می‌شد به شکلات تبدیل کرد فکر کنم. خودم را مستحق یک treat می‎دانستم رفتم و دیدم یک شکلات جدید فرانسوی آورده. من به شخصه شکلات تلخ‌های اروپای شرقی را ترجیح می‎دهم. تلخی‎اش قوی‎تر است. فرانسوی‎ها اما ملو ترند. به مزه بیشتر توجه می‎کنند اما خلوص کارشان کم‎تر است. البته این‎ها شاید فقط از تصورات من ناشی شود. همین که فکر می‎کنیم فرانسوی‎ها یک حالی اند و اروپای شرقی جای آدم‌های شدید است. البته خود من خیلی بدم می‎آید که این stereotype ها را هی تشدید کنیم و از رویشان هی حکم کلی در بیاوریم. اصلا این‎هایی که در جام جهانی خودشان را برای آلمان و روحیه‎ی آلمانی جر می‎دادند و همه چیز را به پای شخصیت و منش این قوم می‏گذاشتند انگار جد و آبادشان از این دیارند، اعصابم را خورد می‏کردند. الان هم شاید دارم یک هم‎چین کاری می‎کنم و خودم هم دارم خودم را بازخواست می‎کنم شاید دیگران بی‎خیال این کار شوند. اصلا خیلی وقت‎ها برخودسخت‎گرفتن از ترس از سخت‎گیری دیگران می‎آید. می‎رویم مقابل خودمان در تیم حریف قرار می‏‎گیریم تا دیگران را بیاوریم در تیم خودمان به بازی بگیریم. ولی هرچقدر هم حکم حریف را برای خود بازی کنیم جای ته دلمان می‎دانیم هیچ‎گاه ضربه‎ی نهایی را خودمان نخواهیم زد. هرچقدر هم آدم به خودش فحش بدهد باز هم همیشه یک دررو ای پیدا می‎شود. مال بد بیخ ریش صاحبش است و حالا هرچقدر کسی بخواهد والدین و یا همسرش را صاحبش جلوه دهد باز هم از بیخ ریشش کنده نمی‌شود. ممکن است آدم از خودش ناامید شود، مستأصل شود اما از خودش متنفر نمی‌شود. معتاد در معنای عام مگر چیست جز کسی که از خودش ناامید است اما او هم جایی در درونش فقط به همین مطمئن است که تنها به خودش وصل است. به هر حال من شکلات فرانسوی جدید را با توجه به قیمتش انتخاب کردم شاید هم چون یک حالی بودم. شکلات را با یک دو تومانی به من داد و من غرق در هوس بودم. یک شکلات صد گرمی که حدود شش هفت ردیف شکلات داشت. تکه‌هایش بزرگ بودند. من به شیوه‏ی خودم تکه تکه‌اش می‌کنم. وقتی به خانه رسیدم نصف یک ردیفش رفته بود.

دو.

چشمانم را که باز کردم سردی ساعتم را کنار صورتم حس کردم. شب قبل لپ‎تاپم را گذاشته بودم سمت راست پایین تختم، از سمت چپ از تختم بیرون آمدم و از اتاقم خارج شدم. برادرم در راهرو بود ساعت را پرسیدم گفت چهار است گفت می‎خواهند بروند کوه. گفتم لباس پلی‎استر بپوشد به جای نخی و وقتی دلیلش را پرسید برایش توضیح دادم که لباس نخی آب را نگه می‎دارد و دیر خشک می‎شود. آب خوردم. ساعتم لابد از دستم در آمده بود و مانده بود گوشه‎ی بالشم، موبایلم آن طرف بالشم بود. وقتی بیدار شدم فهمیدم که ساعت موبایلم زنگ زده ولی من را بیدار نکرده. دو سه ردیف از شکلات رفته بود. دیشبش از سر سیری حتی تکه‎هایی اش را جویده بودم. امروز حواسم بیشتر جمع بود. تکه‎های کوچکتری برمی‎داشتم. شکلاتش خوشمزه بود. درصدش هم میزان بود. ورق آلومینیومی طلایی رنگش را هربار مرتب می‎کردم. از این باز و بسته شدن هر باره که شاید در یک ساعت چندین بار تکرار می‎شد هربار سرمست‎تر می‎شدم. تا وقتی سه ردیفش مانده بود. هی به جعبه‎اش دست می‎زدم و دلم گرم می‎شد. بعدازظهر که شد بیشتر نگران بودم. گاهی فقط ورق طلایی رنگ دورش را باز و بسته می‎کردم. یاد دیروزش افتادم که چگونه تند تند خورده بودمشان. مثل وقتی که هفت هشت قسمت سریال را در یک روز می‎بینی و وقتی روز قسمت آخر سیزن آخرش می‎رسد پشیمانی از آن همه اصراف کاری وجودت را در برمی‌گیرد. من که سعی می‎کنم زندگی‎ام را خالی از لحظه‎های دراماتیک کنم به پایان‎ها که نزدیک می‎شوم آدم غیرقابل کنترلی می‌شوم. هر تکه‌ی ریز را که در دهانم می‎گذاشتم برای مدتی بی‌حرکت می‎ماندم تا حواسم پرت نشود و غصه‎دار می‎شدم. فرقی ندارد هفته‎ای یک بسته شکلات باشد یا سالی یکی، من هربار غمگین تمامش می‏کنم. همیشه آخرش ناراضی‎ام. بعضی ‎ها هستند که می‎توانند اول و آخر یکی بمانند، همان‎ها که در خانه‎شان بستنی و پفک پیدا می‎شود. یا شاید همان‎هایی که خطشان اول و آخر دفتر تغییر نمی‎کند. یا آن‎هایی که روی صفحه‎ی لپ‏تاپی که دو سال است دارند لکه‎های هندوانه نیست. نزدیک غروب تکه‎ی آخر را در سکوتی دو دقیقه‌ای خوردم.‎

یک.

در خواب جایی در ارتفاعات بالا بودیم و گردن‌درد گرفته بودم و سعی می‏کردم درستش کنم. وقتی خودم را در تختم پیدا کردم شادی بیرون آمدن از یک خواب ملال‎آور با درد گردنم ناپدید شد. سرم را آوردم پایین‎تر تا هم سطح بدنم شود و پاهایم از تخت بیرون زد. هوا روشن نبود. این دفعه مطمئن بودم که ساعتم را گذاشته بودم روی کمد کتاب‌ها و موبایل خاموشم روی میز بود. چند دقیقه صاف دراز کشیدم اما گردنم بهتر نشد. کلید چراغ کم مصرف روی همان دیواری‎ست که میز و تختم با هم به اشتراک می‎گذارند، دقیقن بینشان است. بدون این‎که نیازی باشد دست چپم را زمین بگذارم با دست راست می‎شود چراغ را روشن کرد ولی باید حتما لبه‎ی نخت باشم. روشن که شد بلند شدم و رفتم سراغ ساعتم. پنج بود. بدون این‎که چراغ را خاموش کنم گوشی‌ام را برداشتم ، بالش را انداختم روی زمین و کامل روی تختم جا شدم صافِ صاف اما دردش بهتر نشد. یک‌وری شدم دوباره بالش را برداشتم و بغلش کردم و موبایلم را روشن کردم و دو دقیقه بعد قید خوابیدن را زدم و نشستم پشت میز و لپ‌تاپم را روشن کردم. دنیای مجازی آرام بود. از زیر تقویم و دستمال عینکم جعبه‌ی خالی شکلات معلوم می‎شد.

یک کیسه‌ی جاروبرقی پر از ترس

وقتی بحث آن قدیم‎ها می‌شود، آن زمان‎ها که ساده‌زیستی دهان امثال مادرم را سرویس کرده بود، خاطره‎ای مربوط به کودکی‎ام را تعریف می‎کند. گویا هنوز دو سالم نشده بوده که به مهمانی‎ای می‌‏روند و بعد از شام صاحب‎خانه جاروبرقی را روشن می‎کند و من شروع می‎کنم به جیغ زدن. می‌‏گوید که من تابه‎حال جاروبرقی ندیده‎بوده‎ام و از صدای آن به شدت ترسیده‎بودم و او هم بستن دهان مردم را بر بستن دهان من ارجح می‎بیند و می‎گوید که بله این بچه همین‌طوری است و هروقت جارو می‎کشیم می‎ترسد و بدین صورت آن‎ها بدون بد دادن به دل خود جارو کشیده‎اند و من هم جیغ.

چهار و پنج سالگی‌‏ام را در آپارتمانی زندگی می‎کردیم که از بالکنش پله‎های اضطراری رد می‎شد. پله‎های فلزی‎ای که قسمت عمودی بین پله‎هایش خالی بود. وقتی می‌خواستیم برویم خانه‎ی همسایه‎ی دو طبقه‎ بالاتر که چهار تا بچه داشت دبرنا بازی کنیم از این پله‎ها می‎رفتیم. هروقت پایم را روی پله‎ها می‌‏گذاشتم مطمئن بودم اگر کمی پایم بلغزد از لای پله‎ها پرت می‎شوم پایین. نمی‎توانستم پایین را نگاه نکنم چون باید دقیق می‌‏دیدیم که پایم را کجای پله می‎گذارم که نه خیلی به انتهایش نزدیک باشد و نه ابتدایش. دست‎هایم را محکم از نرده‎ها می‌‏گرفتم و پله‎ها را طی می‌‏کردم. وقتی خواهرم یا بچه‎های همسایه پله‎ها را بالا پایین می‌‏رفتند من هم بدون اعتراض بخت بدم را قبول می‌‏کردم و هیچ‎وقت از طی کردن این مسیر سر باز نزدم. هیچ‎وقت ازشان نخواستم که از پله‎های عادی رفت و آمد کنم. همان زمان‎ها بود که سریال امام علی پخش می‎شد و من آن قسمتی که سر یک آدم را جدا کردند و کله‌‏اش روی زمین قل خورد را خوب یادم است که پرسیدم آیا این‎ها الکی‎ست و وقتی تکرارش را نشان دادند هم ایستادم و تماشا کردم و به خودم گفتم این‎ها الکی‎ست. حتی آن قسمت آخر که قطام شبیه گرگ می‎شد را هربار تماشا کردم با این‎که بعضی شب‎ها خواب می‎دیدم در انتهای کوچه‎ای تاریک آدمی در لباس گرگ عروسک دخترخاله‎ام را که با کلی التماس می‎دادش که با آن بازی کنم را دستش گرفته و به من نزدیک می‌شود. یا آن قوطی آبی ترشی انبه که من اشکال رویش را به جای انبه آدم‌فضایی می‎دیدم و نمی‎دانستم که چرا با این‎که همیشه در آشپزخانه‎مان بود و تویش عدس می‎ریختیم  هیچ‎وقت سربه‎نیستش نکردم حتی وقتی که خواب دیدم همان آدم‎فضایی‎ها آمدند خانه‎مان و در حالی که مادر و پدرم نظاره‎گرند می‎خواهند مرا با خودشان ببرند. وقتی می‎رفتیم شهربازی همیشه سرسره‎اش را سوار می‏شدیم. همان آیتمی که بلیتش از همه ارزان‌تر بود چون که برقی نبود. وقتی سطح شیب‎دار فلزی‎اش را که رویش برآمدگی‎های منظمی داشت که آدم لیز نخورد را بالا می‎‏رفتم زانو‎هایم می‎لرزید و در حالی که دستانم محکم نرده‎های دو طرف را گرفته بود به لیز خوردن، پرت شدن از لای نرده‎ها و ترک برداشتن صفحه‎ی فلزی فکر می‎کردم. سرسره را همه سوار می‌‏شدند حتی مادرم هم که هیچ کدام از وسیله‎ها را سوار نمی‎شد گاهی سرسره را می‎آمد. وقتی آن بالا در حالی که سعی می‏کردم لرزش زانوهایم را پنهان  کنم کیسه‎ی قهوه‎ای رنگی که باید پاهایمان را می‏کردیم تویش تا سرعت بگیریم را از مسئولش تحویل می‌‏گرفتم و می‌نشستم سر سرسره‎ای که رنگش را با کلی وسواس انتخاب کرده بودم دستانم را محکم از لبه‎هایش می‎گرفتم و وسط‏های سرخوردن آن‎جاها که شتاب می‌‏گرفت من پاهایم را جمع می‏کردم و با دست‎هایم سرعتم را کم می‌‏کردم و می‎دانستم که بلیت پنجاه تومنی سرسره برای همین شتابی بود که من هردفعه عمدی کمش می‌کردم.

از آن خانه‎ای که دو تا چهارسالگی‌‏ام را در آن گذراندم فقط یک جفت دمپایی قهوه‎ای و وانت‎هایی که از جاده‎ای که پشت محوطه‎ی خاکی پشت خیابانمان بود رد می‏‎شدند، یادم می‎آید. نمی‎دانم کی جاروبرقی‌‏دار شدیم ولی حتما در همین خانه‎ی سه - چهار سالگی‌‏ام بوده‎ایم. داستان دیگری‏ هم درباره‎ی من و جاروبرقی وجود ندارد. حتما در همین حدودهای سنی‎ام بوده که وقتی به منی که از ترس از چیزی جیغ میزده‌ام گفته‎اند نترسم به جای این‎که قانع شوم که ترسی ندارد قانع شدم که ترسیدنش توجیه ندارد.

چشم لنگ بنفش

کفش‎ بنفشم پاره شد. بعد از چهار سال مثل یک چهارپا برایم کار کردن هفته‎ای که می‎خواهم بروم دماوند پاره می‎شود. به پارگی گوشه‌ی لنگه‎ی راستش نگاه می‎کنم و غصه می‎خورم. گویا حق بیشتری به خودم می‎دهم که به وسایلی که دارم احساس وابستگی کنم تا آدم‌ها. برایش که سوگواری می‎کنم بدون این‎که بالغ درونم فحشی نثارم کند لب‌‎هایم آویزان می‎شود. به بدموقع بودنش فکر می‎کنم زندگی‎ام پر است از bad timingها. بی‌انصافی نمی‎کنم زندگی کلی‎ها این‎طور است. اصلا bad timing بازی کائنات است با آدم‎ها. ماه چقدر بزرگ است امشب. با خودم می‎گویم کاش می‎گذاشتی بعد این برنامه خراب می‌شدی، تو که این همه ماندی چرا این موقع تنهایم می‎گذاری. اصلا وسطش پاره می‎شدی، هم خاطره می‌شده هم مسئولیت پیدا کردن یک جفت دیگر از دوشم برداشته می‎شد. اصلا کلا بعدش خراب می‎شدی و من کوه را می‎گذاشتم کنار شاید. می‏دانم وقتی برگردم زانویم دیگر برایم خیلی کارها را نخواهد کرد. همین الان که اسمش را می‌آورم تیر می‏کشد. می‎دانم دردش روانی‎ست. این را که تایپ می‎کنم بدتر می‎شود. اما می‎دانم این قول دادن به خودم مزخرف محض است. هرچقدر به نظرم می‎آید درانجام کاری که بخواهم اراده دارم در انجام ندادن کارها استعدادی ندارم. اگر تصمیم بگیرم کاری را بکنم مثل همین الان که زانویم دارد بدوبیراه می‎گوید و کفشم چشم درآورده no matter what گویان چک لیستم را چک می‌زنم. نمی‎گویم چیز خوبی‌ست بیشتر مرض است اما هرچه که هست از آن طرف ندارمش. می‎دانم نمی‎توانم بگویم هیچ‌وقت دیگر کاری را نمی‎کنم. کاری را که نمی‎کنی هر لحظه داری نمی‏کنی‎اش. میلیون‎ها بار داری تصمیم می‌گیری، و یک بار شاید دفعه شصت و پنج‎هزار و صدو بیست و چهار دیگر نتوانی کاری را نکنی. از وقتی که درخت افتاد پشت زانوی راستم فهمیدم کفشم پاره خواهد شد یک روز. همین‌طور که زانوی راستم شده نفس لوامه و با دردی که سُر می‌دهد به همه‎جا می‎خواهد مرا باز دارد. زانوی چپم اما قوت قلب می‎دهد و پیشنهادهای عملی می‎دهد. اصلا پراگماتیسم از همین نفس اماره آمده همینی که همیشه تا آخر سختی‎ها با آدم می‏ماند. می‎گوید نگران نباشم مثل آن روزهایی که پله‎ها را تک‎پا بالا می‎رفتم، جور همتای راستی‏اش را خواهد کشید. اگر شده لنگان لنگان مرا بالا می‏رساند. همین جور که زمزمه می‏کند درد راستی بیشتر می‎‏شود. این جملات بالایی اما از روی رضایت خاطرم نیست از حس گناهم می‎آید، وقتی که داری کاری را که می‏دانی اشتباه است را انجام می‏دهی. امشب مهتابی‌ست حتما فردا هم خواهد بود. نمی‎دانم شب مهتابی دقیقا چه فرقی با شب غیرمهتابی دارد. فقط می‎دانم ماه بزرگ‎تر است و احتمالا آدم‎ها چیزهایی بیشتری را می‏بینند و می‎نشینند و قربان ستاره‎های آسمان می‏روند و من بدون این‎که ناخودآگاه سرم را بالا ببرم به آتش زل می‏زنم. لابد شب مهتابی برای من همان مفهومی را دارد که بنقش برای یک نابینا. وقتی از سوراخ کفشم جوراب بنفشم را دیدم محو تماشای زیبایی بهم‌ریخته‎ی رنگی‏شان شدم. آن کس که می‎تواند از درون دردش قطعه‎ای هنری بیرون بکشد، بیش از نارضایتمندی بازیگوش است. یک شب که چشمانم را می‎بندم ستاره‎ها را خواهم دید.

از قعر جهنم تا آسمان هفتم

گشنگی را همه کشیده‌اند. بالاخره روزی در زندگی هرکسی بوده که انقدر گشنه شود که تا رسیدن به غذا در حالی که به صورت هیستریک پایش را تکان می‌دهد انتظار بکشد. حالا این امر می‎تواند در خانه، یک مهمانی و یا رستوران اتفاق بیفتد و من بدون کم شدن از کلیت مسئله، گزینه ی رستوران را تفصیل خواهم داد. فکر کنید بسیار گرسنه وارد یک رستوران شده‎اید و غذا سفارش داده‎اید. حالا روی صندلی‎تان نشسته‎اید و به آدم‎های دیگر که دارند غذاهای خوشمزه‎ای را می‎بلعند نگاه می‎کنید. اگر همراه یا همراهانی هم داشته باشید لابد سرگرم خنده‎اید اما هر لحظه‎ای که سکوت برپا شود سریع دلتان یادتان می‎اندازد چه بی‎صبرانه متنظر غذا هستید. در حین شوخی و خنده و بحث و خاطره به گارسون‎هایی که غذا به دست راه می‎روند نگاه می‎کنید هربار در دلتان دعا می‎کنید که این غذا برای شما باشد. هرباری که غذایی برای میزی در حوالی شما آورده می‎شود دلتان می‌شکند و خشمتان را فرو می‎خورید. به جایی می‎رسید که حاضرید اگر تا ده دقیقه‎ی دیگر غذایتان را نیاوردند (بسته به تیپ شخصیتتان) پیگیری یا اعتراض هم بکنید. دیگر بحث‎های جدی و شوخی‎های موقعیتی کم‎تر می‎شود و همه از دیر شدن غذا و نامطلوب بودن نحوه‎ی سرویس‎دهی حرف می‏زنند. کم کم دارید از وضعیت آشوبناک معده‎تان به ستوه می‎آیید و می‏دانید تنها چیزی که از این دنیا می‎خواهید دیدن غذا روی میزتان است. ممکن است از گشنگی سردرد هم گرفته باشید و درد معده هم به سراغتان بیاید که این بار گارسونی که دیگر دو بال هم کنار شانه‎هایش دیده می‎شود یک ظرف غذا جلویتان می‎گذارد. بوی غذا که دماغتان می‏رسد خوشحال می‎شوید و می‎خواهید به گرسنگی که امانتان را بریده پایان دهید. دستتان را دراز می‎کنید و هنوز شکم خالی‎تان صدا می‏دهد و ولع خوردن شما را در برمی‌گیرد. دهانتان را باز می‎کنید و با فرو بردن اولین لقمه همه‎ی دردها از بین می‏رود. درست همان لحظه‎ای غذا خوردن را شروع می‏کنید هیچ‎کدام از گرفتگی‎های روانی قبل را ندارید با این‎که به طور واقعی در این لحظه تا سیر شدن نهایی راهی دراز در پیش است، درست در همان ثانیه‌ای که لقمه‎ی اول اتفاق می‎افتد، تمام آزاردهندگی گرسنگی بخار می‎شود.

امیال و احوالات ما هنگام خوردن جزء معدود مواردی ست که کم‎تر دستکاری شده و از نیاکان ما به ما رسیده و می‎تواند آشکار کننده‎ی بهتری برای خلق و خوی ناب نوع بشر باشد. با استفاده از این مقدمات و توجه به مفهوم مارجینال یوتیلیتی یا مطلوبیت حاشیه‎ای ( چون آن عده‌ای را که حالش را ندارند روی لینک کلیک کنند را می‌شناسم خلاصه همین‌جا می‌گویم که این عبارت به معنی شیب منحنی مطلوبیت است یعنی اگر یک واحد به چیزی اضافه کنیم مطلوبیت مربوط به آن چقدر اضافه می‎شود)، و علم بر اینکه اهل مقدمه‌چینی بی‌مورد نیستم حرفم را اینگونه می‎گویم که ما همه فقط و فقط به فکر مارجینال یوتیلیتی هستیم و مهم شمردن مطلوبیت کل عارضه‎ی دستکاری‎های غرض‎ورزانه است. می‎خواهم بگویم که خیلی وقت‎ها که با علم به آن، در زندگی‎مان گندی می‎زنیم خیلی نباید برخود سخت بگیریم و از نامعقول بودنمان برنجیم چرا که بر پایه‌ی عقلانیت چیده نشده‎ایم. می‎خواهم بگویم که وقتی کم کم به آرزوهایمان نزدیک می‎شویم هیچ‌وقت به اندازه‎ی درون رویاهایمان خوشحال نخواهیم بود هر چند به پاداش و مزد خود را معتقد کرده‎ایم فراموشی ذاتی‎مان همیشه قدرتمندتر از امیدهای بلندپروازانه‌ی اکتسابی خواهند بود. همین فراموشی را که نکوهشش می‌کنیم باید در آغوش بگیریم و بگذاریم به ما در زیاد کردن مارجینال یوتیلیتی کمک کند. مثل کودکی که یک بسته اسمارتیز را یک‎جا در دهانش می‏ریزد و با اینکه می‏داند این‎گونه خیلی زودتر از آن‎چه که باید اسمارتیزهایش تمام می‎شود اما در حالی که دهانش به سختی بسته می‎شود از صدای جویدن چندین رنگ لذت می‏برد. مثل وقت بچگی‎هایم که نشستیم با بچه‎های فامیل پوست کلی تخمه را جدا کردیم و بعد یک مشت پر تخمه‎ی کدو را ریختیم در دهانمان و تا زمانی که مزمز ایده‎ نزده‎بود مزه‎ی خاطره‌اش دهانم را پر می‏کرد. آن‎چه را ما در علم به آن rationality می‎گوییم خیلی کم‎تر از آن‎چه انتظار داریم از نیاکانمان به ارث برده‎ایم. اگر رنجی که از پوست کندن هر تخمه‎ی کدو و نخوردنش حاصل شد را جمع بزنیم اندازه‌ی شادیِ خوردن یک‎جایش نخواهد شد. اگر مارجینال یوتیلیتی منفی‏های کوچک باشند بلد نیستیم جمعشان بزنیم، فقط می‌‏دانیم هرچه این کوچک‏ها روی هم سوار شوند قرار است در انتها جامپ بلندتری بزنیم و خوشحال‎تر شویم. این که از خواب صبح جمعه‌شان می‌‏زنند می‌‏روند به زور و زحمت جای پارک پیدا می‌‏کنند و سراشیبی کوه‎های اطراف شهر را بالا می‎روند و نیمه‎های روز املتی نیمه‎پخته با قیمتی بیش از آن‎چه واقعا استحقاقش را دارد می‌زنند به رگ و می‌گویند "املتای صفدر آقا خیلی می‎چسبه" این چسبیدن همان چیزی‎ست که می‎کشاندشان به آن بالاها بدون این‎که بدانند سلامتی و تندرستی شاید بهانه باشد. یا من که همیشه شب‎هایی که پس از سه روز خوابیدن در چادر و سرما به خانه برمی‌‏گردم و بلند بلند به پرستش تختم می‎پردازم را در خاطر دارم هم لابد دنبال همین عشق‎بازی کوتاه شبانه هستم که می‎زنم به کوه و کمر. به ما می‌‏گویند باید به فکر داشتن مطلوبیت بیشتر باشیم مهم نیست که قدم‎ها کوتاه باشند مهم است مطلوبیت کل زیاد شود، می‎گویند باید صبور باشیم یادمان می‎دهند ناامید نشویم اما چه‎کسی است که بتواند واقعا به جایی که ایستاده نگاه کند بدون این‎که قدم قبلی‎اش تمام ذهنش را اسیر نکرده باشد؟ چطور می‎توانیم خودمان را مجاب کنیم که از رسیدن به یک آرزوی چندین ساله آنقدری که انتظارش را داشتیم راضی و شاد شویم؟ ساخت بشر و انگیزه‌های اساسی‎اش خیلی شکمی‎تر از آن است که انتظار داریم. هرچقدر خودمان را دعوا کنیم باز هم ما فقط بنده‎ی مارجینال‎هاییم و بس. اگر فکر می‌‏کنید پر بیراه می‌گویم هنگام خوردن اولین لقمه‎تان کمی تامل کنید.

when doves cry

از صبح تا غروب همین بوی هندوانه بود که مرا از اتاقم بیرون کشید. خانواده دور هم جمع بودند و داشتند به یک بلوتوثی می‎خندیدند. همین‎طور که داشتم جاهای شیرینش را می‎خوردم گوشی را دست من دادند که من هم تماشایش کنم. هنوز چند ثانیه‎ای از شروعش نگذشته بود که نفهمیدم از کجا صدای دعوای پدر و مادرم بلند شد و من دکمه‎ی pause را زدم و نظاره‎گر ماجرا شدم. بچه که بودم وقتی پدر و مادرم دعوا می‏کردند اگر در حضور ما بود که سعی می‏کردم از هرگونه eye contact خودداری کنم و اگر طولانی می‏شد می‎رفتم بیرون و از پشت در اتاقم دعوایشان را به سختی گوش می‏کردم و گریه می‏کردم. سعی می‎کردم تمام جزئیات حرف‎ها را بشنوم مثل وقت‌هایی که قدردان می‌شوی که کسی حقیقتی نامطلوب را برایت فاش کرده. فکر می‎کردم اگر بخواهند طلاق بگیرند حتما خودم را وسط خواهم انداخت و پادرمیانی خواهم کرد. آن زمان‌ها دعواهایشان خیلی ناراحتم می‏کرد. سنم که دو رقمی شد سعی کردم دیگر گوش ندهم می‎دانستم که کاری از دستم برنمی‎آید و فقط نمی‎خواستم بدانم چه چیزی دارد اتفاق می‏افتد. مثل بستن چشم‎ها به روی صحنه‎ای از یک فیلم ترسناک وقتی که می‎دانی کاری از دست تو برای شخصیت‎های فیلم برنمی‌آید. هرچقدر بزرگ‏تر شوی بیشتر می‏فهمی زندگی خارج از دستان توست و آن‌ها فقط می‎توانند گوش‎ها و چشم‌هایت را بپوشانند. کمی بزرگ‎تر که شدم یاد گرفتم دعواهایشان را به هیچ‌جایم نگیرم و الکی خودم را اذیت نکنم. برایم مهم نبود که یک ماه هم قهر باشند. اما حالا که اوضاعشان وخیم‌تر شده، پدرم جاه‎طلب‎تر و مادرم به گمان خودش فرسوده‎تر شده و ما هم به پختگی رسیدیم، دعواهایشان را داوری می‏کنیم و نمی‎گذاریم به جاهای باریک بکشد. بعد از چند دقیقه دعوا پدرم گفت حالا یک روز هم که بچه‎ها جمع اند جلویشان دعوا نکنیم و ما هم‌صدا اعلام کردیم که ادامه دهند. دعواها مثل همیشه از امری مربوط به خانواده‎هایشان شروع شده بود اما خدا می‎داند به کجا می‎رسید. حالا دیگر دعواهایشان تاثیری روی من ندارد اما حالا می‎دانم که روی خودشان خیلی تاثیر دارد. دیگر ازین که جدا شوند و بی پدر و مادر شوم نمی‌ترسم، از تنهایی خودشان می‌ترسم. کاش پدر و مادرها پیر نمی‌شدند کاش فقط ما بزرگ می‎شدیم و از زندگی‎شان می‎رفتیم بیرون و آن‎ها مثل جوانی‌شان شجاع می‎ماندند. از وقتی فهمیدم که آدمی باید رفتارهایش را adjust کند، تمام تلاشم را کردم که به روش پدر و مادرم دعوا نکنم، این‎که منتظر یک کلمه‌ی خارج از خط از دهان طرف دیگر اند که دستش بگیرند و هی بگویند  "آره من فلانم اصلن من فلانم تو خوبی فقط تو خوبی " و این را تناوبی، متناسب با زمان دعوا ادامه دهند یا اینکه حرف هم را نفهمند و برای مدتی طولانی هرکس حرف خودش را هی تکرار کند و دیگری حتی در نزدیکی‎های مفهوم مورد نظر هم سیر نکند و در یک لوپ بی‎پایان گیر کنند. همه‌ی این سال‌ها فکر می‎کردم که مشکلشان را می‎دانم. امشب اما شاید چون سریع‎تر رفته بودند سراغ قسمت دراماتیک و نابودکننده و یا این‎که دعوایشان از روزهای قبل مانده بود و امروز ادامه اش را پی‎گیری می‎کردند، به هرحال، متوجه شدم که دعواهای خودم چقدر از الگوی کلی دعواهای این‎ها پیروی می‎کرده و آن‎جاست که چشمانت را می‎بندی و سنگینی جهان را روی شانه‎هایت حس می‎کنی و باید قبول کنی که چیزی نیستی جز ورژن میکس شده‌ی تهوع‌آوری از دو دیوانه‎ی دیگر. هربار مادرم شروع به مخالفت می‏کند و فکر می‏کند این‎بار دیگر حرفش را به کرسی می‏نشاند، پدرم اول سعی می‎کند دلیل بیاورد که مخالفتش خارج از مسائل مربوط به اوست، اوری سینگل تایم، مادرم شوکه می‌شود و کل زندگی‎شان را زیر سوال می‏برد و از نداشتن جایگاه حرف می‏زند، پدرم دلشکسته از این همه اعتراض و انزجار مادرم لحنش را سنگین می‎کند و مادرم آخرین تلاش‎هایش را برای گفتن جمله‎ای تحقیر آمیز روی میز‎ می‎گذارد بعد که همدیگر را له کردند مادرم فاز ستمدیده و قابل ترحم می‎گیرد و پدرم سکوت‎هایی با نگاه شماتت می‌کند. امشب اما این نابود کردن‌های کلامی برای من کد شده بود و برای هر جمله‎ای درصد خسارت واقعی وارده به حریف و خسارتی که فکر می‎کردند وارد کرده‌اند را به صورت ویژوال بالای کله‌ی هردونفر می‏دیدم. البته مثل همیشه می‎دیدم که پدرم دارد فضا را به نفع خودش پیش می‎برد و کولی بازی‎های مادرم فقط خودش را بیشتر فرو می‏برد. جایی وسط دعوا که حرفی از پدرم برایم سنگین آمد رو کردم به خواهرم و گفتم : "اگر من جای مامان بودم نصف‌شب سرشو با چاقو می‌بریدم" فکر کنم فقط همین نشان‎دهنده‌ی تفاوت‎های من با مادرم است و من را به سمت آن‎یکی کروموزمم سوق می‏دهد. وقتی بچه بودم فقط دلم می‎خواست دعوایشان تمام شود فقط تمام شود و سکوت برقرار شود. حالا می‌دانم دعوایی که جای دلخراشی تمام شود چگونه روح آدم را می‎خورد. دقیقه‎ای ساکت می‎شوند و ما باز تحریکشان می‎کنیم که دعوا کنند، اصلا جای خوبی برای تمام کردن نبود. حالا ما همه طرف مادرم هستیم، با این‌که من سعی می‎کردم همیشه بی‎طرفانه جانبداری‎کنم امشب فضا سنگین‎تر است. لحظه‎ای که تیم‎کشی علنی می‎شود می‎توانم به وضوح نگاه آزرده‎ی پدرم را بخوانم که حس‎ می‎کند به وی خیانت شده. من بیش از هرکسی می‎دانم در دل نگاه‎های پدرم چه می‎گذرد و وقتی می‎دانم غم دنیا برای این‎طور بی‎رحمانه تنها ماندن روی دلش سوار شده، به جای دلسوزی، تلخ می‎شوم و از رنجش لبخند می‏زنم. البته هیچ وقت هم تمام‌وقت از پدرم حمایت نکرد‌ه‌ام، همیشه برای مدتی پشتش در می‎آیم وقتی اعتمادش را جلب کردم و شروع کرد از من تایید گرفتن از پشت به او خنجر می‎زنم. البته این غم تنها ماندنش بعد از لحظاتی کوتاه جایش را به این می‎دهد که screw them من تنها‎یی‎هم از پسشان برمی‎آیم و این‌جا شروع می‎کند به نالیدن از دست مادرم که به هیچ چیز راضی نیست و از هر جمله‎ی او همین مطلب را می‎کشد بیرون و به صورت ابطال ناپذیری کل زندگی‎شان را با این گزاره تبیین می‏کند. بعد که مادرم بیشتر در شکست‎های زندگی‌اش فرو می‏رود برای کنترل اوضاع و upper hand بودن پدرم فاز خندان می‎گیرد و به حرف‎های ما که خطاب به جفتشان می‏گوییم ریدید می‎خندد. حالا که دعوا هیستیریک شده من به برادرم فکر می‏کنم و این‎که او هنوز بچه‎است، بعد یاد قسمتی از یک سریال میفتم که مادر خانواده جلوی بچه‌هایش خودکشی کرد و خواهر بزرگ خانواده نگران حال کوچکترها بود که دوست‎پسرش گفت که نگران نباشد آن‎ها آلردی فاکدآپ هستند و واقعا هم همین است. مادرم می‎گوید که فقط پدر پدرم می‎دانست که عمه‎های خبیثی دارم و بعد با نقل قولی از پدربزرگ مرحومم گریه‎اش می‌گیرد. من هم گریه‎ام درآمد ولی سریع سرم را انداختم پایین و رفتم پشت مادرم ایستادم، مدت‎ها بود که گریه‎ی مرا ندیده‎بودند و به عنوان قاضی نباید lose face می‌کردم. می‎دیدم که چگونه هرچه می‎گذرد مادرم بیشتر حس درماندگی می‎کند و پدرم بیشتر از زندگی‎اش منزجر می‎شود. نه مادرم می‎تواند حرفش را به کرسی بنشاند و نه قدرت پدرم به رسمیت شناخته می‎شود. اعمال زوری که با اعتراض دیگران همراه باشد حس خوبی نمی‎دهد و زنی که فکر کند هیچ راهی برای نفوذ به مردش ندارد هم از درون تحلیل می‎رود و این زندگی‎ همه است در دنیایی که نه مردها آن‌طور که دلشان و غریزه‎شان می‌خواهد می‎توانند زور بگویند  و نه زن‎ها قابلیت زورشنوی را در خودشان پرورش می‎دهند و هیچ طرفی خوشحال نیست. یک روز زن‎ها را علیه مردان بسیج می‎کنم و جنگی فراگیر راه‌می‌اندازم. همه باید شرکت کنند و یا باید همه ی افراد هر دو گروه به همجنس‌گرایی تن دهند و دنیا را نصف کنیم و یا انقدر بجنگیم تا یک گروه پیروز شود و از آن به بعد شروط و قواعد وی اجرا شود و گروه دیگر با علم بر شکستش به خواسته‌های گروه دیگر تن دهد. این‌طور حداقل نیمی از افراد خوشحال اند و نیمی دیگر حداقل می‎دانند سرنوشتشان را خودشان رقم زده‎اند. دوباره دعوایشان به لوپ کشیده می‎شود و ما دعوا را به جای آرامی کشاندیم و پدرم را فرستادیم به اتاق دیگری. می‎خواهم به مادرم بگویم می‎دانم حس گهی داری می‎دانم تازه بعد از دعوا حال آدم بد می‎شود، می‎خواهم بگویم می‎دانم کسی را نداری که بعد از دعوا بروی برایش گریه کنی بیا و با ما حرف بزن. اما این‎ها را نمی‌شود گفت نمی‌شود به رویشان بیاوری که نه تنها تجربه‎هایشان به درد زندگی ما نخورده، حالا ما هستیم که داریم دردهایشان را پیش‎بینی می‎کنیم. من و خواهرم شروع می‎کنیم به چیدن شاخ و برگ مسئله و می‎گوییم که خودش را بیش از اندازه درمانده نکند. به او می‎گویم که مردها همه این‌طورند که وقتی بهشان بگویی کاری را نکنند هی بیشتر آن کار را می‎کنند و او مثل دختر سیزده‎ساله‎ای که از مادرش درس زندگی می‎گیرد به فکر فرومی‎رود. بعد خواهرم شروع می‎کند از این می‎گوید که حرف‎های دیگران نباید به جایی‎اش باشد، باید کوله‎بار نفرت چندین ساله‎اش از خانواده‎ی پدری‎ام را زمین بگذارد. می‎گوید که آن‎ها او را هم اذیت می‎کردند و به چپش نبوده و با نگاه من، برادرم می‎گوید مراعات کنید بچه این‎جا نشسته. برایش از بی‎اهمیتی حرف‎های آدم‎ها می‎گوید و من فقط سر تکان می‎دهم و نمی‎توانم نصیحت‎هایی چنین سنگین بکنم وقتی خودم بیش از همه نمی‎توانم این‎طور باشم. با این‎که می‎خواهیم بیشتر برایش حرف بزنیم او می‎رود و جمله‎های آخرش نشان می‎دهد که همه‎ی حرف‎های ما را مثل همیشه اصلا گوش نمی‎کرده و ما با چشمانی ناامید رفتنش را نگاه می‎کنیم. می‎روم در اتاقم و پلیر را می‎گذارم روی repeat song و تند تند راه می‏روم مثل زمانی که تماسی ناگوار را گوش می‎دهی و چه خوب می‎گوید این آهنگ :

Maybe I'm just too demanding

Maybe I'm just like my father too bold

Maybe I'm just like my mother, she's never satisfied,

Never satisfied with each other,

This is what it sounds like when the doves cry.

فاصله‌ی ما همین کاسه است.

اولین فرزند عموی من وقتی چهل سالش بود به دنیا آمد. سالی دو بار می‎دیدمشان، وقتی همه‎ی فامیل پدری‎ام در خانه‎ی پدربزرگم جمع می‎شدند و در هم می‎لولیدند. تا وقتی پسرعمویم چهار - پنج سالش بود برادر من به دنیا نیامده بود و او تنها امید برای زنده نگه داشتن نام این خانواده‎ی بزرگ بود. نصف‎شب‎ها از خواب بلند می‎شد و در حالتی از خواب و بیداری می‎ایستاد و چراغ‎ها را روشن می‎کردند و با چشمان بسته در کاسه‎ای که برایش می‌آوردند می‎شاشید. به من یاد داده‌بودند که به آن‎چه زیر شورت‌هاست نگاه نکنم من هم هیچ‎وقت بیش از یک لحظه به این صحنه نگاه نکردم. آن صحنه‎ای که یادم می‎آید اما خیلی پرزرق و برق است. در تصویری که در ذهن دارم یک چهارپایه‎ام هست که روی آن می‌ایستاد، یک چیزی در حد شیرشاه که بردندش روی دستشان هوا و به جمع حیوانات نشانش داد. یک کاسه ی پلاستیکی هم بود، هر دفعه همان بود. البته در طی سال‎های متفاوت عوض می‎شد ولی در هر دوره‎ای که ما آن‌جا بودیم و صله‎ی رحم می‎کردیم تغییری نمی‎کرد. این نمایش عمومی برهنگی برای سه چهار دقیقه طول می‏کشید و با این‎که نگاه نمی‎کردم همه چیز جلوی چشمانم بود و صدای ممتد ریختن جریان ادرار در کاسه همه‌ی خانه را پر می‎کرد و مادرم حرص می‎خورد و میلیون‎ها قطره‎ی ریز را در هوا معلق می‎دید که تاب می‎خورند و به طرفش می‎آیند، روی صورتش می‎نشینند، وارد دهانش می‎شوند و مزه‎شان را ته حلقش حس می‎کرد. سرش را که می‎آورد بالا دیوارهایی بودند پر از این قطره‎ها و اگر می‎خواست سرش را زمین بگذارد بوی رختخوابی که بچه‎های دو نسل از بستگان پدرم رویش شاشیده‎اند در دماغش می‎پیچید و حالا خیسی دیده‎بوسی با عمه‎هایم را روی صورتش حس می‎کرد و صدای پر شدن کاسه قطع نمی‎شد. من بیشتر به قیافه‎ی عمو و زن‌عمویم نگاه می‎کردم که چون از وسواس مادرم اطلاع داشتند همیشه نیم‎نگاهی به مادرم می‎کردند و سرشار از لذت می‎شدند که چگونه به او نشان می‎دادند که این خانواده قادر مطلق است. اگر اولین فرزند عمویم دختر می‎شد احتمالا بعد از دو بار خیس کردن جایش می‎زدند توس سرش و می‎فرستادندش مستراح. فکر می‎کنم شاید دلیل این‎که این خاطره مرا آزار می‎دهد این است که لابد کلی چیزهایی که ندارم را در چشمم فرو کرده‎اند. مثلا توانایی ایستاده شاشیدن را به رخم کشیده‎اند ولی دقیق که می‌شوم می‎بینم در تمام ثانیه‎های این قدرتنمایی بی‌شرمانه به اعصاب نابود‌شده‎ی مادرم فکر می‏کردم و بس.