بعد از اینکه اتاقم را از کاغذها و هرچیز مربوط به دانشگاه پاکسازی می‌کنم و تمام تلاشم را می‎کنم هرچه را می‎توانم دور بریزم و بر سندرم آشغال جمع‌کنی ام مقابله ‎کنم، سراغ Word می‌آیم که فایلهای autosaved ای که از یکی دو ماه قبل همانطور مانده‌اند را دور بریزم که هر بار که می‎پرسد واقعا این‌هایی را که جمع کرده‌ای می‎خواهی؟ لازم نباشد تیکش را از روی نه بردارم و بگذارم بله که می‎خواهم خیلی هم لازمشان دارم و بعد با خودم بگویم شاید از این همه یک چیزی لازم باشد. بیست و خورده ای فایل بود، بین چیزهایی که برای پروژه ام تکه تکه نوشته بودم و هی سرهم کرده بودم و از این فایل به آن فایل برده بودم، چندتایی هم نوشته هایی نصفه برای وبلاگم بود که هیچ‌وقت کامل نشده بودند. فایل های پروژه ام را پاک می‎کنم و در آخر پنج شش صفحه ی ورد که نوشته هایم تویش است باز می‎ماند. بعد می‎نشینم و می‎خوانمشان و هیچ کدامشان را نمی‎توانم ادامه دهم مثل شیر پاکتی که توی کابینت هم می‎شود نگهش داشت ولی درش را که باز کنی دیگر هیچ کاری نمی‌شود کردش. بعد فکر می‎کنم که چرا نمی‎شود این‌ها را پشت هم کپی کرد و به عنوان یک پست به خورد ملت داد به این که کاش کارهایی که به عنوان رشته و کار و زندگی انتخاب کردم را قدر کارهایی که شب هایی که حالم گرفته است می‎کنم دوست داشتم و قدر این‎ها برایم ارزش داشت. کاش پروژه ها و مشق هایم را مثل این پست ها، نتوانسته بودم پشت هم کپی پیست کنم.